تبليغاتX
رنجستان
 

 

پیش نوشت : ترجیح میدهم کمتر آپ کنم اما حداقل نوشته ای درخور برای آپدیت وبلاگ برگزینم. برخی اوقات میدانم آپدیت طولانی میشود اما روی آپدیتهای اینچنینی بیشتر مکث میکنم تا دوستان عزیز اگر خواستند انشالله استفاده کنند ديگر!

***

گر میتوانیم بشناسیم و بشناسانیم

این بار فرازهایی از زندگینامه ی احمد کسروی محقق و پژوهشگر نامدار ایران زمین برگزیدم تا با او و انديشه اش آشنا شويم. مردی که اندیشه ی والایش را مثل همیشه روحانیون خشک مزاج درک نکردند و زمینه ی ترورش را فراهم آوردند تا باز هم ایران در فراق فرزندان خلفش اشک بریزد. قتل کسروی بسیار دلخراش بود . با بیست و اندی زخم در بدنش ( به یاد قتلهای زنجیره ای روشنفکران افتادم) و چه غریبانه دقنش کردند در کوه های شمال تهران برای دور ماندن از دسترس مرتجعین مذهبی.

مرحوم کسروی انديشمند و پژوهشگر

http://www.kasravi.info/

برای خواندن زندگینامه ی کامل او به آدرس بالا رجوع کنید

در يك خانواده روحاني به دنيا آمد. اجدادش عنوان ملايي و پيشوايي داشتن؛ اما پدرش حاجي ميرقاسم، از ملايي دوري گزيده و به بازرگاني پرداخته بود. سيداحمد فارسي و قرآن و مقدمات عربي را در مكتب آموخت؛ و دوازده ساله بود كه پدرش به سال 1281 شمسي درگذشت و او خاه ناخواه مكتب و درس را ترك گفت و چندي به كار قاليبافي پرداخت و بعد، از آن كار دست كشيد و باز به مكتب رفت و در مدرسه طالبيه، نخست بار با شيخ محمد خياباني، كه درس هيئت قديم ميداد، آشنا شد.

در سال 1285 كه مشروطه پديد آمد، سيداحمد بدان دل بست و شيفته دلبريهاي ستارخان و ديگر قهرمانان آزادي شد، تا مشروطهخواهان غالب آمدند و بساط استبداد و ”انجمن اسلاميه“ برچيده شد. دوباره تحصيل را دنبال كرد و به پايگاه ملايي رسيد.

در ايامي كه وحشيگريها به كار افتاده بود و صمدخان شجاعالدوله و روسها هر چند روز يكبار مردم آزاده را به دار ميآويختند، سيداحمد كتابي به دست آورده در خانه ميخواند و ميانديشيد. مخصوصاً سياحتنامه ابراهيم بيگ تكان سختي در او پديد آورد و باد به آتش درونش زد3. تا رفته رفته با آزاديخواهان آذربايجان آشنا شد.

در تيرماه 1295، براي اينكه، به گفته خود، از شر معاندان برهد و در يكي از شهرهاي قفقاز به كار پردازد، به روسيه رفت، اما چون در قفقاز كار به دست نياورد از راه عشقآباد به مشهد رفت و از مشهد به باكو و تفليس بازگشت و در تفليس به وسيله اسماعيل حقي با آزاديخواهان قفقاز آشنا شد و بعد به تبريز آمد و باز در مدرسه آمريكايي مشغول تعليم و تعلم شد. در اين هنگام بود كه خياباني و ساير آزاديخواهان تبريز به كار و كوشش برخاسته بودند. سيداحمد نيز به جمع دموكراتها پيوسته و در جلسات ”تجدد“ حضور مييافت؛ و ضمناً در مدرسه متوسطه تبريز، كه تازه گشايش يافته بود، درس عربي ميداد

سال 1297 فرا رسيد. عثمانيان، كه به تبريز راه يافته بودند، خياباني و نوبري و چند تن ديگر از آزاديخواهان تبريز را دستگير و تبعيد كردند و حزب اتحاد اسلام و روزنامه تركي پديد آوردند. ولي، چون جنگ به شكست آلمان و همدستان او پايان يافت و عثمانيان از تبريز رفتند، سيداحمد با سيدجليل اردبيلي حزب دموكرات و جلسات تجدد را برپا كرد. در اين ميان، خياباني از تبعيد بازگشت و انتخابات مجلس چهارم آغاز شد (تيرماه 1298)، و كار كسروي و ياران او با خياباني به دودستگي كشيد و كسروي و همراهان او به ”انتقاديون“  معروف شدند. روز سه شنبه 17 فروردين 1299، دموكراتها در تبريز قيام كردند و سيداحمد ناچار به تهران آمد. در تهران، چندي در دبيرستان ثروت درس عربي ميداد، تا قيام تبريز برافتاد و خياباني به دست مخبرالسلطنه هدايت كشته شد.

سيداحمد، در تهران، از يكسو با اسپرانتيستها آشنا درآميخت، و از سوي ديگر با سران بهايي آشنايي يافت و با آنان به گفتگو پرداخت.

مقالهاي درباره تبار صوفيه در آينده نوشت كه اهميت تاريخي فوقالعاده داشت و آوازهاش به همه جا رسيد؛ و نيز در اين ايام، تحقيقات خود را درباره نيمزبانها دنبال كرد و به آگاهيهاي ژرفي درباره زبان فارسي رسيد.

كسروي در پائيز سال 1307، به دادگاه جنايي دعوت و مشغول كار شد؛  در 29 دي ماه همان سال به رياست كل محاكم بدايت منصوب گرديد. در همان روزها بود كه به نوشتن كتاب شهرياران گمنام پرداخت و بخش يكم و دوم آن را به چاپ رسانيد. در زمستان سال 1308 ، جزو هيئت بازرسي كشور به اراك و همدان و پيرامونها سفر كرد؛ و در همدان با عارف قزويني، كه در تبعيدگاه ميزيست، آشنا شد. و، در اين سفر، هشت هزار نام از نامهاي ديهها و آباديها را از همدان و كرمانشاهان و ديگر جاها گرد آورد، و از سنجيدن آنها به نتيجههاي سودمندي رسيد و كتابهايي نوشت. سال 1308 به پايان ميرفت كه منتظر خدمتش كردند.

كسروي در تمام مراحل خدمت خود در عدليه، به واسطه صراحت رأي و بي پروايي و نرفتن زير بار توصيه و نفوذ، سختيها و آزارها ديد تا آنجا كه در زمستان سال 1311، كه از عدليه پا كشيده و وكالت مي كرد، بر اثر كينهجوييها و بويژه به علت نامهاي كه مستقيماً به شاه نوشته و در آن عدليه را دستگاه بيهوده و دكاني براي سودجويي داور و دوستان او خوانده و قانونها را بيخردانه ناميده بود، از دادگاه انتظامي به سه رتبه تنزل محكوم شد، ولي حكم اجرا نگرديد و با حقوق رتبه هشت بازنشسته شد.

كسروي، در يك سخنراني كه در يكم آذر 1323 ايراد كرده و به صورت كتاب مستقلي به نام چرا از عدليه بيرون آمدم؟ چاپ شده است، ميگويد: ”جاي بسيار خشنودي است كه در اين كشوري كه رشوهخواري و نادرستي از در و ديوارش ميبارد، من، كه در عدليه در كانون رشوهخواري ميبودهام، خدا مرا از لغزش دور داشته است. در اين كشوري كه چاپلوسي و پستي گريبانگير خرد و بزرگ ميباشد، من، با همه آميزش كه با چاپلوسان و پستنهادان، آلوده خوي آنان نگرديدهام”

تا اينجا كار و كوشش كسروي بيشتر تحقيق و مطالعه در تاريخ و زبانشناسي بود، و چنان كه ذكر شد، در اين دورشته، مقالات و رسالات بسيار نفيسي به وجود آورد. اما، از سال 1312 به بعد، تغيير كلي در ديد و دريافت او پديد آمد.او ديگر يك مورخ و محقق و دانشمند زبانشناس نبود، بلكه داعيه اصلاح جامعه و، به قول خود، برانداختن ”پندارها“ را در سر داشت. در همين سال دو جلد كتاب آيين را منتشر كرد و با انتشار اين كتاب شهرت فوقالعاده يافت و در تهران و شهرستانها پيرواني پيدا كرد. و هم در آن سال، ماهنامه پيمان را بنياد نهاد8. و در آن ماهنامه، انديشههاي خود را در هر رشته از امور ديني و اجتماعي، با بيان خاص خود و از راههاي گوناگون، روشن كرد. بعد از حوادث شهريور 1320، به جاي مجله پيمان، روزنامه پرچم را، كه بيشتر جنبه سياسي داشت، انتشار داد. روزنامه پرچم يكي از جرايد اصولي كشور و، به نوشته صاحبش، ”از هر آلودگي و ناپاكي مبرا بود“. اما پس از چندي، پرچم يوميه را هم تعطيل و پرچم ماهانه را، كه در واقع جانشين ماهنامه پيمان بود، منتشر كرد9.

پس از رفتن رضاشاه، از ايران، كساني مانند سرپاس مختاري و پزشك احمدي، به جرم اعمالي كه در گذشته انجام داده بودند به محاكمه كشيده شدند. كسروي وكالت تسخيري مختاري را پذيرفت و از عهده آن به خوبي برآمد، و مطالبي در دادگاه عنوان كرد كه بسيار ارزنده و حتي در آن دوره تند و جسورانه بود.

انتقاد بي پرده و بي پرواي كسروي از برخي عقايد سياسي و مذهبي و برخي از رسالات كوبنده او درباره ادبيات و انديشههاي عرفاني، جمعي را در پيرامون او گرد آورد و گروهي را با وي دشمن كرد. بارها تهديد شد، و در سال 1324 قصد جانش را كردند ولي او از راهي كه در پيش گرفته بود برنگشت و اگرچه اين دفعه از خطر مرگ رست، اما همچنان بي پروا مينمود.

كسروي از پركارترين دانشمندان ايران در عهد اخير بود. دورههاي ماهنامه پيمان و پرچم مملو از يك رشته انتقاداتي است از اوضاع زندگي و طرز معاشرت و آداب اجتماعي، كه همه مطالب آنها را خود او مينوشت. او كسي است كه خيلي چيزها را نخست بار عنوان كرده و راه تحقيق را براي ديگران گشوده است.

كوشش كسروي در نمودن معني درست حكومت مردم بر مردم و زنده كردن نام مجاهدان و فدائيان و شهداي مشروطيت و گرد آوردن كارهاي اين گردان و رادمردان كوششي ارجمند بود.

كسروي تاريخنويس و زبانشناس:

كسروي چنان كه ديديم، كوشش هنري و دانشي خود را از زبانشناسي و تاريخنويسي آغاز كرد و تا سال 1312 استعداد فوقالعاده خود را بيشتر در اين دو رشته به كار انداخت. وي زبان عربي را خوب ميدانست و در اين زبان، چنان توانايي داشت كه چون نوشتههايش در مطبوعات عربي چاپ ميشد فصحاي عرب را به تحسين واميداشت. او زبان پهلوي و ارمني قديم و جديد را به خوبي فراگرفت و با لهجهها و نيمزبانهاي فارسي نيز آشنا شد، و با اين امادگي. در تواريخ ارمنستان و نوشتههاي پهلوي و در كتب مولفين عربي زبان غور و بررسي كرد و در شهرها و دهستانهاي ايران به مسافرت پرداخت و به اسناد و مدارك تازهاي دست يافت و تاليفاتي پديد آورد كه وي را نزد دانشمندان ايران و خاورشناسان جهان مقامي ارجمند بخشيد.

كسروي نخستين كسي بود كه در زبان باستان آذربايجان به تحقيق پرداخت و زبان آذري را، كه تا آن روز ناشناخته نبود، با اسناد و مدارك مهمي كه به دست آورد، در رسالة آذري يا زبان باستان آذربايگان به نام يكي از لهجههاي فارسي معرفي كرد10.

دو دفتر بسيار گرانبهاي نامهاي شهرها و ديههاي ايران اولين تحقيق عالمانهاي بود كه از طرف خود ايرانيان درباره تاريخ و جغرافيا و لغت اين سرزمين انجام گرفت.

در تاريخچه شير و خورشيد، كه به پيشاهنگان ايران هديه كرده، از چگونگي پيدايش شير تنها و خورشيد تنها بر روي درفشها، از سكههاي ايران، از به هم پيوستن آن دو، و همچنين از اين بابت كه شير و خورشيد از كي نشان رسمي دولت ايران شده است، به استناد سنگ نبشتهها و سكهها و كتابهاي فارسي و عربي و اشعار شعرا بحث فاضلانه كرده و به نتايج سودمندي رسيده است.

اما در رشته تاريخ، بزرگترين تاليف او تاريخ مشروطه ايران و تاريخ هجده ساله آذربايجان و تاريخ پانصدساله خوزستان است.مولف در تاليف اين سه كتاب و بخصوص در تنظيم تاريخ مشروطه ايران و تاريخ هجده ساله آذربايجان كه در حقيقت مكمل يكديگرند، رنج بسيار كشيده و به گفته خود ”بيش از همه به آن كوشيده كه به راستي نزديك باشد“. اگر نتوان گفت كه اين تاليفات از هر عيب و نقصي عاري هستند، دست كم درستترين و قابل اطمينانترين كتابهايي هستند كه، چه در ايران و چه در بيرون از ايران، در تاريخ انقلاب مشروطه ايران نوشته شده است.

كسروي و انديشههاي اجتماعي او:

گفتيم كه كسروي در سال 1312 به نام يك مصلح (رفرماتور) پا به ميدان نهاد. دو جلد آيين را، كه جامع نخستين انديشههاي اجتماعي او بود، بيرون داد و در شمارههاي پيمان، مقاصد اصلاحي خود را نكته به نكته توضيح داد. اين مطالب، با آن كه بسيار واضح و آشكار بود و جايي براي ابهام و تاويل باقي نميگذاشت، همه كساني كه پيشرفت اين انديشهها به زيان آنان بود، آنها را برنتافتند و عبارات جداگانهاي از سخنان او را برگرفتند و به دستاويز آنها نسبتهايي به او دادند. پاسخ كسروي به اين گفتهها چنين بود:

من آفريده خاكساري بيش نيستم و جز آبادي جهان و آسايش جهانيان را نمي خواهم... كساني چه مي‌پرسند كه من كيستم و چيستم؟ سخنان مرا ببينند كه چيست و چه سود يا زياني بر جهانيان دارد... من بر آن مي‌كوشم كه خردها را از سستي و پستي رهانيده فروغ آنها را هرچه بيشتر گردانم كه جهان از آن فروغ درخشان گردد. من آدميان را جز به پيروي خرد نمي‌خوانم و هر آنچه نكوهيده خرد باشد من از آن بيزارم11.

سخناني كه من درباره خداشناسي مي‌گويم، كساني آنها را دين نويني پنداشته به دشمني برخاسته‌اند... ولي اين سخنان همه از اسلام است. خدا به من فيروزي داده كه زبان قرآن را مي‌دانم و اسلام را چنان كه هست مي‌شناسم و هرآنچه درباره خداشناسي مي‌گويم جز گفته‌هاي قرآن نيست.

بنياد دين نوين پس از اسلام جز هوس و ناداني نيست... من از اين ناداني بيزارم... خدا بر من نبخشد اگر سخني به خودخواهي بگويم يا گامي در راه هوس بردارم...

من پراكنده‌ديني را مايه بدبختي مردم دانسته بر آن كساني كه راههاي جدا جدا به روي مردم باز كرده‌اند نفرينها مي‌فرستم. پس چگونه رواست كه خويشتن راه جداي ديگري باز كنم.

مخالفت با شعر و شاعري:

مخالفت با شعر و شاعري تازگي ندارد.در سرتاسر تاريخ كساني به مخالفت با شعر برخاسته آن را كاري لغو و بيهوده پنداشتهاند. بعضي اديان و بعضي از فلاسفه نظر خوبي به شعر نداشتهاند. در قرآن كريم آياتي درباره اثر شعر و خوصيات شعرا مييابيم14.استفن گوسون، از پوريتنهاي انگليسي، چهار قرن پيش، به سال 1579 ميلادي، عقيده داشت كه شاعري مكتب بداخلاقي است و شعر با خرد سازگار نيست.آنتوان هوارد دو لامورت فرانسوي، كه در اواخر قرن هفدهم و اوايل قرن هجدهم ميزيست، شعر را بر ضد عقل و زحمتي بيهوده ميدانست و ميگفت من از كار خندهآور كساني در شگفتم كه عمداً دست به شيوهاي زدهاند كه نتوانند مقاصد خود را به درستي بيان كنند.

اما پيداست كه غالب اين مخالفتها با خود شعر، يعني سخن آراسته و آهنگدار نيست. سراسر قرآن يكپارچه شعرگونه است. مسلماً مراد كتاب آسماني از ”شعر“ ياوهگويي و هرزهدرايي و سخنان منظوم ناسنجيده بوده ، سخناني كه هيچ معني و مقصودي در بر ندارد، وگرنه قرآن، كه سراپا از سخنان سنجيده و آراسته پر است، چگونه توانستي با شعر مخالفت كند.

مخالفت كسروي هم با شعر و شاعري از همين راه است. او شعر را از نظر مضمون و محتوي و نتايجي كه بر آن مترتب است، مطالعه ميكند. سخنان او در اين باره روشن است. ميگويد:

شعر سخن است، سخن آراسته (با وزن و قافيه). سخن نيز بايد از روي نياز باشد. سخني كه از روي نياز نباشد ياوه‌گويي است. پس شعر، اگر از روي نايز گفته شود و خواست گوينده فهمانيدن سخن بوده، ايرادي به آن نيست؛ اگر بي نياز و تنها براي قافيه‌بافي گفته شده، ياوه‌گويي است و گوينده‌اش درخور نكوهش مي‌باشد16.

كساني پنداشته‌اند كه ما از هرگونه شعر بيزاريم... چنيني پنداري درست نيست. نمي‌توان انكار كرد كه شعرسرايي جربزة خدادادي است، و از شعر، در جاي خود،‌كارهايي ساخته مي‌شود كه از نثر ساخته نشود. ولي پوشيده نبايد داشت كه، با همة رواج شعر در ايران، در قرنهاي گذشته چندان سودي از آن بهره اين كشور نگرديده. اگر روزي به حساب شعرا رسيدگي نمائيم، خواهيم ديد كه زيان آنان بر ايران بيش از سودشان بود.

اينكه زبان پارسي پر از گزافه شده كه يك هزار است و هزار هيچ، اينكه نيك و بد رنگ خود را از دست داده كه هر دو به يك ديده ديده مي‌شود، اينكه زتشي چاپلوسي و بندگي از ميان برخاسته كه كساني آزادي و گردن‌فرازي خود را زير پاي هر كس و ناكسي پايمال مي‌گردانند، اينكه پندارهاي پوچ صوفيانه بازاري گرديده و گوش و دل هر كسي را پر ساخته، در همة اين زشتيها شعراي ايران دست داشته‌اند. ديوانهاي فراوان بيشماري كه از شعرا، امروز، در دست ماست، بيشتر آنها ،‌يادگار دوره‌هاي زبوني ايران و چيرگي بيگانگان است. و از زمانهايي بازمانده كه خردها پستي گرفته و رادي و مردانگي بس كمياب شده بوده. پيداست كه از خواندن آنها جز زيان بهرة خواننده نخواهد بود.

خلاصه، كسروي شعر را نوعي از سخن ميداند، سخني آراسته، يعني منظوم و موزون و احياناً مقفي، و معتقد است كه شعر هم مانند هر سخني، بايد از روي نياز باشد، يعني بايد انديشههاي بزرگ و ارجمند را بسرايد و خادم صفات عالية بشري، مانند بشردوستي و دينداري و رادمردي و نكوخويي و سرافرازي و آزادگي باشد. شاهنامه فردوسي را كه به دليري و گردنفرازي و پهلواني برميانگيزد، از نمونههاي نيك ادبيات فارسي مي شمارد، و گداطبعيها و دلقكبازيهاي سخنوراني چون انوري را مايه رسوايي و بي آبرويي ادبيات ايران ميداند. و اينجاست كه حضرات ادبا سرگيجه ميگيرند و، چنان كه گويي به عزيزترين مظاهر جامعه توهين شده است. فرياد و فغان برميآورند كه اي واي، مگر ميشود بر گذشته رقم بطلان كشيد، مگر ميشود ـ العياذباللـه ـ شاعر نامداري مانند انوري را يك مسخره و دلقك درباري ناميد!

 

كتابسوزان:

نظر به اين عقايد بود كه كسروي و پيروان او، همه سال، روز يكم دي ماه را جشن ميگرفتند و كتابهاي ، به گفته خود، زيانمند يا ناسودمند يعني كتابهايي را كه از تنبلي و بي پروايي در اين جهان سخن مي گويند، با آفريدگار توانا ستيز ميكنند، دروغ و دغل ياد ميدهند، مفتخواري و شرابخواري و گدايي و خوشگذراني و تملق و بلهوسي و پندارهاي ناراست ميآموزند، و گمراهي و پراكندگي را در تودهها رواج ميدهند، به آتش ميكشيدند. خود كسروي در گفتاري كه در روزنامة پرچم نوشته، در اين باره ميگويد:

مي‌گويم آري، ما كتاب مي‌سوزانيم. ولي كدام كتاب، ـ آن كتابي كه يك شاعرك بي ارجي، با خدا بي فرهنگيها مي كند (در فابريك خدا بسته شود)، آن كتابي كه يك جوان بدنامي به آفرينش خرده مي گيرد (خلقت من از ازل يك وصلة ناجور بود)، آن كتابي كه يك شاعرك ياوه‌گوي مفتخواري دستگاه به اين بزرگي و آراستگي را نمي پسندد (جهان و هر چه در او هست هيچ در هيچ است)، آن كتابي كه يك مرد ناپاكي به ديگران درس ناپاكي مي‌دهد (در ايم جواني، چنان كه افتد و داني، با نوجوان پسري سر و سري داشتم)، آن كتابي كه عربيهاي مغلوط مي‌بافد و آن را به خداي آفريدگار نسبت مي‌دهد (و كان من عند ربك منزولا)، آن كتابي كه يك پدر درمانده به يك پسر درمانده نامه مي نويسد و با صد بيشرمي چنين عنوان مي كند: (كتاب من‌اللـة‌العزيزالحكيم ‌الي اللـه الحميد المجيد)...

اينگونه كتابهاي ناپاك و مانند اينهاست كه آتش ميزنيم و نابود ميكنيم.

 صدور فتوی توسط آیات عظام و ترور کسروی

قتل كسروی


نوشته هاي كسروي بويژه در زمينه مسائل ديني ، خشم مذهبيون را به شدت برمي انگيخت . آيات عظام و مراجع تقليد در نجف و قم با خشم بسيار كسروي را زير تيغ حمله خود گرفته و نهايتا با صدور فتوي ، فرمان قتل وي را صادر مي كنند . نواب صفوي كه طلبه اي است در نجف و از مراجع تقليد تائيديه لازم را براي كشتن كسروي گرفته است ، راهي تهران مي شود تا به وظيفه شرعي خود عمل كند . در تهران شيخ محمد حسن طالقاني ، امام جمعه مسجد ظهيرالاسلام پول لازم را در اختيار وي قرار ميدهد .

براي اولين بار درهشتم ارديبهشت 1324، نواب صفوي به همراه فردي به نام محمد خورشيدي ، در چهار راه حشمت الدوله به جان كسروي سوءقصد ميكنند . در اين حمله موفق به كشتن كسروي نمي شوند .كسروي كه مجروح شده است به بيمارستان ميرود و نواب صفوي دستگير مي شود .چند روز بعد نواب با ضمانت بازرگاني به نام اسكوئي از زندان آزاد مي شود .پس از آزادي از زندان با صدور اعلاميه اي تشكيل جمعيت فدائيان اسلام را اعلام مي كند .همزمان فشار به دولت وقت براي جلوگيري از انتشار كتاب هاي كسروي افزايش مي يابد .حجت الاسلام حاج سراج انصاري ، فقيهي شيرازي و سيد نورالدين شيرازي به دادگستري تهران بر عليه كسروي شكايت مي كنند . در اين سال ها دربار به دنبال حفظ رابطه حسنه با مراجع مذهبي است . با پشتيباني دربار شكايت پيگيري مي شود و كسروي براي روز بيستم اسفند 1324به دادسراي تهران احضار ميشود . فدائيان اسلام از روز دادگاه وي با خبر شده و تصميم مي گيرند تا در اين روز براي بار دوم به جان وي سوءقصد كنند . 8 نفر براي اين عمليات انتخاب مي شوند . در ساعت نه صبح ، زماني كه تنها چند دقيقه از ورود كسروي به اتاق بازرس نگذشته بود ،مظفري و برادران امامي وارد اتاق شده و به سمت كسروي و همراه وي حدادپور تيراندازي مي كنند . و پس از آن كه از كشته شدن كسروي اطمينان يافتند ، الله اكبر گويان از اتاق بازرس خارج شده و بهمراه ساير اعضاء گروه از كاخ دادگستري مي گريزند .

پس از قتل كسروي برادران امامي دستگير مي شوند . ولي چندي بعد با فشار روحانيون و حمايت دربار ،‌قاتلان كسروي از زندان آزاد مي شوند .جنازه كسروي و حدادپور براي دور ماندن از دسترس مرتجعين مذهبي ، توسط ياران و دوستانشان در كوه هاي شمال تهران دفن مي شوند .

خبر كشته شدن كسروي در ميان مذهبيون چنان با استقبال روبرو شد كه ايت الله خوانساري كه مريض بود و جلسه بحث خود را تعطيل كرده بود ، به وجد آمد و بيماري خود را فراموش كرد . آدمكشان « فدائيان اسلام »‌ قهرمانان اسلام شدند .

كشتن كسروي ، تنها كشتن يك انديشمند مخالف نبود.كشتن كسروي ، كشتن سمبل آزاديخواهي ، ترقي طلبي ، دگرانديشي و نوانديشي بود .

 



جمعه 25 شهریور1384 |
 

در رابطه با مقاله ی جاناتان جونز در روزنامه ی گاردین

به قول  محمد علی نوری عزیز  ( قلب ايران  ) ای خاک بر سر من ایرانی بکنن که این جوری درباره ی کشور و تاریخم سخن چرند و مذخرف در روزنامه هایشان چاپ بکنند و صامت بنشینم و نظاره گر باشم . نه از روی تعصب کور کورانه به تاریخ و هخامنش و تخت جمشید باشد بلکه به خاطر واژگانی دروغ و جفنگیاتی بیهوده که این اهالی قرون وسطای تازه به دوران رسیده درباره ی تاریخ عظیم ایران میگویند است ... وقتی ایرانیان خدا را پرستش میکردند این امثال آقایون انگلیسی که حالا واسه ما کاسه ی داغتر از آش شدند داشتند با سرهای بریده همسایه شان فوتبال بازی میکردند که حالا به منچستر یونایتدشون بنازن ! این گاردین مادر مرده اقدام به چاپ مقاله ای سر تا پا دروغ ، یاوه و هذیان کرده و تمام تاریخ و فرهنگ ما را به زیر سوال برده ! اسکندر ( هم جنس باز) را کرده اند اسکندر کبیر و آن وقت تمام تاریخ ما را دزدی از امپراطوری مصر و یونان معرفی میکنن ...  چی بگم ... حالم از دروغ و ریا یشان دارد به هم میخورد ... هم از خودی میکشیم و هم از غریبه. اون موقعی که فیلم اسکندر روانه ی اکران سینماها شد و ایرانیها را با ارتشی نا منظم و بی در و پیکر و با ریشهایی شبیه به ریشهای اعراب و تیپهای عربها نشان دادند شماها ( آقایون به اصطلاح میراث فرهنگ )دم بر نیاوردید و تنها ایتالیا ( ای اوف بر ما ) تنها ایتالیا به سازندگان این فیلم مذخرف خرده گرفت و گفت فیلمتان سراسر ایراد است .!

وقتی این تاریخ توسط خود ما پایمال شود و نادیده گرفته شود باید هم انتظار داشته باشیم هم چین چیزهایی بشنویم .روزی خبر میرسد میخواهند سدی را آبگیری کنند و تخت جمشید رو نم ور میداره (سیل ور میداره!!!)... سالیانی قبل تر از آن شنیدیم میخواستند با لودر به جان این تاریخ بخت برگشته تخت جمشید بیفتند که نتوانستند به دلایلی !  حال هم این گاردین متقلب .

 منشور آزادیخواهی را اول بار ما مینویسیم حالا در آزادیخواهی نوبریم ! کوروش تمام دربندان عالم را آزاد میکرد حالا افتخار و عزت و احترامش را یهودیان میدانند و میگزارند.

 در وصیت نامه ی داریوش میخوانیم که به پسرش میگوید هر کسی را با هر دین و آیینی محترم بشمار حالا باید بشنویم به این تمدن و تفکر بگویند امپراتوری شیطان !!

از ماست که بر ماست .. هر چه هست از قامت نا ساز بی اندام ماست .

***

گاردین نمایشگاه هنر هخامنشیان ایران را نمایشگاه "امپراطوری شیطان" دانست

 خبرگزاري سينا: روزنامه گاردین، نمایشگاه هنر هخامنشیان ایران را که به منظور نمایش هنر و تمدن این سلسله از حکومت ایران زمین در انگلستان برپا شده است با عنوان نمایشگاه "امپراطوری شیطان" معرفی کرد.

به گزارش سینا، این نمایشگاه روز گذشته با عنوان "امپراتوري فراموش شده: جهان هخامنشي ايران" و با حضور وزیر امور خارجه انگلستان در بریتیش میوزیم لندن افتتاح شد.

با این حال، روزنامه گاردین در مقاله ای طولانی این نمایشگاه را نمایشگاه "امپراطوری شیطان" معرفی کرده و آثار و هنر هخامنشایان را مورد تمسخر قرار داده است.

در ماههای گذشته علی رغم مخالفت شدید بسیاری از کارشناسان فرهنگی کشور و همچنین روزنامه های تهران، این نمایشگاه به منظور معرفی تمدن ایران زمین به انگلستان فرستاده شد.

ظهر روز جمعه یکی از شبکه های ماهواره ای، مقاله روزنامه گاردین در خصوص این موزه را مقابل دوربین قرار داد.

در این شبکه ذکر شد که انگلیس تمدن ایران زمین را مضحکه گرفته و منظور اصلی نمایش این آثار به طور کامل بالعکس جلوه داده شده است.

مقاله چاپ شده در روزنامه گاردین یک مقاله بزرگ دو صفحه ای است که روز پنجشنبه در صفحات میانی این روزنامه کار شده و در آن تصویر نقش برجسته های تخت جمشید که در بریتیش میوزیوم به نمایش گذاشته شده و شخصی که به این اثر نگاه می کند به چاپ رسیده است.

روزنامه همشهری رو گذشته به نقل از فاینانشال تایمز نوشت: بسته های آثار باستانی ایران مثل جعبه های موز حمل شده بود و هیچکس ارزشی برای این آثار قایل نبوده است.

***

گاردين گذشته ايران را امپراتوري شرارت خواند ( به نقل از سایت ميراث فرهنگي !!)

 جاناتان جونز، گزارشگر گاردين، از برداشت خود از نمايشگاه امپراتوري گمشده در لندن مي گويد.

بخوانید حرفهای چرت این ... را !!

گروه بين‌الملل- عنوان نمايشگاه موزه بريتانيا اندكي گمراه‌كننده است. موزه بريتانيا رستاخيز تماشايي ايران باستان را «امپراتوري فراموش‌شده» ناميده است. با اين حال، ايراني‌هاي باستان سوء‌شهرت دارت ویدر جنگ ستارگان، داروغه ناتينگهام، ژنرال كاستر يا هر تجسد ديگري از امپراتوري شر را كه به ذهن‌ آدم مي‌رسد دارند. ايراني‌هاي باستان نخستين تبهكاران تاريخ هستند.
به گزارش گاردين، امپراتوري ايران باستان كه از اواسط سده 500 پيش از ميلاد تا زمان شكست داريوش سوم از اسكندر كبير در 331 پيش از ميلاد طول كشيد، بر قسمت پهناوري از جهان شناخته شده آن زمان حكم مي‌راندند، بر سرزميني كه از رود نيل تا رود سند گسترده شده بود. اين سرزمين سواحل مديترانه را به افغانستان امروزي پيوند مي‌داد. ثروتي كه به خواب و خيال هم نمي‌آيد، قدرتي كه جاي بحث نمي‌گذاشت، پادشاهان قدرقدرت كه از كاخ‌هاي شكوهمندشان در شوش و پرسپوليس فرمان مي‌راندند، و در عين حال مذاهب و فرهنگ‌هاي مردم تحت انقيادشان را تحمل مي‌كردند و از پيامدهاي خلاقيتِ تمدن شرقي همسايه كه پيش‌تر خط و زندگي شهري را اختراع كرده بودند بهره‌مند مي‌شدند. همين براي جاودانگي تاريخي آنها كافي است.
با اين حال، مسلماً نامي كه در دوران‌ها طنين‌انداز مي‌شود، نام اسكندر كبير است. پادشاهان ايراني، از تخت‌هاي رفيع‌شان، اين جزاير آشوب‌زده در لبه امپراتوري را مزاحمي حاشيه‌اي قلمداد مي‌كردند، اما يونانيان نمسيس (الهه انتقام) آنها شدند. چرا كه ايراني‌ها اين بداقبالي را داشتند كه در جايگاه آن ديگران باشند، دشمنان، و در يك كلام شرقي‌هايي كه اولين تمدن اروپايي خود را در برابر آنها تعريف كرد.
خاورميانه نوشتار را اختراع كرد، يونان باستان تاريخ را. هرودوت، «پدر تاريخ»، منازعه ميان دولت‌شهرهاي يونان با امپراتوري پهناور ايران را به عنوان مضمون حماسي خويش ساز كرد، و آن را نبرد رهاسازي ناميد. هرودوت نبرد ايران و يونان را اين گونه روايت مي‌كند كه دموكراسي در كشاكش جنگ عليه استبداد ايراني زاده شد. خشايارشاه ابرپادشاه بدطينتان است كه نگاه خويش را سمت شهرهاي دلير يونان كوچك گرداند كه به صورتي غيرمنتظره در برابر او ايستادند. و حالا ايراني‌هاي باستان را اين گونه به ياد مي‌آوريم: مرداني با ريش‌هاي غريب كه در ماراتن از آتني‌ها شكست خوردند. هرودوت مي‌گويد پيش از نبرد ماراتن «يوناني‌ها نمي‌توانستند نام ايران را بشنوند و بر خود نلرزند.» يوناني‌ها، در بازيافتن شجاعت نبرد با ايران، هويت خويش به عنوان شهروندان را كشف كردند.
تمامي نظريه سياسي غرب، تلويحاً در برابر شبح ايران تعريف شده ‌است ــــ از تقبيح «جباران» در سنت جمهوري‌خواهان آن سوي اقيانوس (ايالات متحده) گرفته تا كاريكاتور «استبداد شرقي» در نزد ماركس. يوناني‌ها، با پيروزي و به دست آوردن هويت ملي خويش، ايراني‌ها را به جايگاهي مصيبت‌بار در خاطره‌ جهان روانه كردند.
زنده‌ترين پرتره از حاكمان ايران باستان را نه در اين نمايشگاه، بلكه در موزائيكي مي‌بينيم كه در پمپي پيدا شده است و اكنون در موزه باستان‌شناسي ناپل است، كه مبتني بر نقاشي مفقوده‌اي از اسكندر كبير در حال جنگ است. اسكندر در مهلكه‌اي از اسب و انسان و زوبين مي‌جنگد. داريوش در ارابه خويش بي‌پناه مانده است، چهره‌اش مبهوت و هراسان است، مانند خرگوشي ترسيده. اين هم از امپراتوري ايران!
و اين گونه است كه تاريخ ساخته مي‌شود ـــ توسط نويسندگان و هنرمنداني كه داستان‌ها و تصاوير را در طول قرون باز مي‌يابند. اين موزائيك قرن‌ها پس از سقوط داريوش زينت‌بخش خانه فان در پمپي مي‌شود؛ هزاره‌ها پس از آن، پيروزي‌هاي اسكندر هنوز نقل مجالس است.
موزه ايده‌آليست بريتانيا كه تحت مديريت نيل مك‌گرگور است، نظرگاه ايراني‌ها را اتخاذ كرده است. تمام چيزهاي مربوط به نمايشگاه «امپراتوري فراموش‌شده» طوري محاسبه شده‌اند كه تاريخ را وارونه كند. در اين جا باستان‌شناسي، الزامات سياست جهاني را برآورده مي‌سازد. خود وجود اين نمايشگاه عملي ديپلماتيك است: نبايد فراموش كرد كه امپراتوري پارس اكنون ايران است. اشيايي كه از تهران امانت گرفته شده است تا اين نمايشگاه را سامان دهد، پيش از تغييرات اخير در دولت ايران مورد مذاكره قرار گرفته بودند و حتي در دقايق آخر نيز مجبور به مذاكره مجدد شدند.
البته چنين نمايشگاهي را از موزه بريتانيا انتظار داشتم. در اين جا حداقل مواجهه‌اي روشنگر با فرهنگي ديگر است كه در سال‌هاي زوال موزه بلومزبري، جايش را به نمايشي بي‌ارزش چون نمايش آگاتا كريستي داد. در عين حال، اين موزه كاملاً متفاوت از يك آكادمي سلطنتي بسيار موفق است: بيشتر فكر كنيم تا مباهات. نمي‌توانم وعده دهم كه از دشنه‌ها و ارابه‌هاي طلايي لذت مي‌بريد، اما حس و معنايي از تاريخ پارس را درمي‌يابيد. اين اولين گام است.
اما چرا سرخورده شدم؟ من بي‌بهره ماندم، نه از اين نمايش باشكوه، بلكه از خود امپراتوري پارس. موزه بريتانيا قصد دارد به ما بگويد كه امپراتوري پارس مورد بهتان يوناني‌ها قرار گرفته است. اين نمايشگاه مي‌خواهد چهره ديگري از پارس در برابر امپراتوري شروري قرار دهد كه مورخان هلني تهمت آن را به پارس وارد كرده‌اند. با اين حال، تمام چيزهاي اين نمايشگاه تأييدكننده «اسطوره» يوناني از امپراتوري شديداً غني، قدرتمند و به لحاظ اداري بي‌چهره پارس است. تفاوت واقعي ميان نسخه يوناني و نسخه‌اي كه در اين جا مي‌بينيم آن است كه يوناني‌ها پارسي‌ها را با وجود تبهكاري‌شان، باشكوه ساخته‌اند.
پادشاهان ايراني، همسران‌شان، وزرا، سربازان و هزاران هزار شهروند بخش مفقوده اين نمايشگاه هستند. آن‌ها در آثار هنري هيچ‌گاه در مقام فرد ظاهر نمي‌شوند، بلكه فوجي از جنگجويان هستند كه با ريش‌هاي يكسان از نيم‌رخ ترسيم شده‌اند. در تاريخ هرودوت، وقتي به داريوش، حكمران ايراني، گفته مي‌شود كه آتني‌ها از شورش‌هاي آسياي صغير حمايت كرده‌اند، او كمانش را طلب مي‌كند، تيري به هوا مي‌افكند و مي‌گويد:‌ «آه خدايا، عنايتي كن تا آتني‌ها را مجازات كنم». اين را مقايسه كنيد با صداي واقعي پادشاه ايراني بر لوح مربوط به ساختن كاخ شوش. چنين مي‌گويد: «چنين گويد داريوش پادشاه: اهورامزدا، بزگ‌ترينِ خدايان – او كه مرا خلق كرد؛ اهورامزدا كه مرا به بزرگي بر فراز اين پادشاهي گمارد، اسب‌هاي خوب برايم فراهم آورد و افراد نيك». باور دروغين يوناني‌ها درمورد پادشاهي ايران، همراه با خشم است و اين كه شاه تير و كمان طلب مي‌كند بسيار دراماتيك‌تر و انساني‌تر است.
وقتي در آثار باستاني بناها نيز تعمق كنيد شاهد همين تقابل ايراني و يوناني خواهيد بود. متأسفانه، اين آثار به نمايش‌درآمده، قالب‌هاي گچيِ قرن نوزدهميِ اصل آثار هستند؛ آثار به‌جامانده از ويرانه‌هاي كاخ‌هاي تخت‌جمشيد در دسترس نيستند، مگر اين كه به خود ايران سفر كنيد. من كه نتوانستم از اين آثار غيراصل لذت ببرم. ولي به هر حال مي‌شود با همين قالب‌ها هم به قضاوت پرداخت. كتيبه‌هاي ترسيم‌كننده مجالس تقديم ماليات بسيار باشكوه هستند. ولي افراد هيأتي ساكن دارند. هيچ كس در حركت نيست، تصاوير با يكديگر همپوشاني ندارند. حتي كنده‌كاري بي‌نظيري همچون تصوير دو شير تنومند، يا تنديس سياه سگ نگهبان – كه اصل است – بيش‌تر نشان‌گر حجم هستند تا حركت.
اگر مي‌خواهيد مدعي شويد كه «ايران بزرگ‌ترين امپراتوري تمام تمدن‌هاي باستان» است، همچنان كه طي اين هفته بسياري از روزنامه‌ها ادعا كردند، بايد به جايي غير از موزه بريتانيا برويد. كمي آن‌طرف‌تر از نمايشگاه، مرمرهاي الجين را سياحت كنيد – تنديس‌هاي پارتنون كه پس از حمله ايرانيان به آكروپوليس آتن ساخته شد. اين شاهكار يوناني پر از حركت و حس است، از اسب‌هاي بدون زين تا گوساله‌هاي مهياشده براي قرباني.
شور و حال هنر ايران كجاست؟ زيبايي اين هنر – و واقعاً هم زيباست – در سكون غريبش نهفته است؛ اين زيبايي به ويژه در نيم‌رخ‌هاي خشتي رنگين سربازان كاخ قابل‌مشاهده است. اما بايد در اين ستايش خصايل خاصي را متمايز كرد. اين نوع دكوراسيون خشت رنگي در اصل متعلق به امپراتوري ايراني‌ها نيست، بلكه از بابل گرفته شده است، مشخصاً از پادشاهي نوبابلي كه مغلوب ايرانيان شد. مسأله بر سر شرق در مقابل غرب نيست. موزه بريتانيا با استفاده از بي‌اطلاعي ما كاري كرده كه ريشه‌هاي تمدن نزديك به شرق را با تمدن ايراني اشتباه بگيريم. امپراتوري ايران كه بر آشوري‌ها و نوبابلي‌ها غلبه كرد دو هزار سال پس از شهر باستاني اور ظهور كرده بود. همه اين فرهنگ‌ها عظيم‌تر از فرهنگ ايراني‌ها بوده و نگاهي به آثار اين تمدن‌ها در همين موزه بريتانيا اين گفته را تأييد مي‌كند.
جاي ستايش دارد كه امپراتوري ايران در مورد فرهنگ‌هاي اين تمدن‌هاي مغلوب‌شده كنجكاوي داشته است: در مصر، پادشاهان ايراني پذيراي خدايان مصري شدند. امپراتوري ايران ميراث فرهنگي كل جهان مديترانه شرقي، از جمله يونان، را جذب كرد. سبوي نقره‌اي و مفرغي كه به شكل بز كوهي است، برگرفته از ماسك ساتيرهاي يوناني است. اما اين گشودگي به روي فرهنگ‌هاي ديگر، همراه با فقداني در دل خودش است. هيچ كس اطمينان كامل ندارد كه ايراني‌هاي باستاني چه اعتقاداتي داشته‌اند؛ چه‌قدر عجيب، در جهاني باستاني كه پر از خدايان است، از ازيريس تا زئوس و يهوه، فقط يك جعبه از آثار رسيده مربوط به امور مذهبي است. آيا ايراني‌ها بوروكرات‌هايي كسالت‌آور بوده‌اند؟
ولي با اين حال مي‌توان تصوير مجملي از آن‌چه ايراني‌ها دوست داشتند به دست آورد. شگفت‌انگيزترين چيزها ابزارهاي طلايي و نقره‌اي عيش و نوش شاخ‌مانند هستند؛ چيزي كه ناشي از سبك شادخوارانه زندگي درباري‌ها بوده است. همين نكته در گردنبندهاي طلايي نيز مشاهده مي‌شوند.
به نظر مي‌آيد من عليه اين نمايشگاه هستم. به گمانم چنين است، ولي بايد بگويم كه به عنوان نمايشگاهي باستان‌شناسي بسيار جالب است. شايد بگوييد مسأله بر سر تخاصم باستان‌شناسي (نظرات ما درباره تاريخ) و خود تاريخ است. يوناني‌ها تاريخ را نوشتند. ما پارس باستان را اين‌جا از طريق باستان‌شناسي بازشناخته‌ايم – مطالعه آثار بيرون كشيده شده از زير خاك. با اين حال تاريخ پيروز است. آن‌ امپراتوري ايراني كه در اين آثار به‌جامانده مشاهده مي‌كنيم نشان مي‌دهد اين تمدن همان‌قدر متظاهرانه، پرتجمل و به‌شدت مستبدانه بوده كه هرودوت مي‌گويد.



شنبه 19 شهریور1384 |