|
این قافله ی عمر عجب میگذرد !! من یکی که جا موندم !!!
چهار سال گذشت ...؟!
به بهانه ی سالگشت فریدون فروغی
تنها صداست که می ماند ...
فریدون فروغی در سال ۱۳۲۹ در تهران چشم به جهان گشود . عاشق جاز و گیتار بود . آنها را نازنین و به معنای لغت ( نت) مینواخت . او سال ۱۳۵۰ با آدمک شروع کرد . صدایش ناب و نایاب بود . صدایی که کمتر کسی آن را یافت . پیدا کرد و در آن گم شد.
امیر نادری تنگنا را می سازد . تنگنایی که در کوچه پس کوچه های بن بست خوانده میشد و همه میخواندند :
دلم از خیلی روزها با کسی نیست
تو دلم فریاد و فریاد رسی نیست
فروغی هم چنان میخواند و ترانه های او در رقابت با ترانه های معروفی چون بوی گندم ، شقایق ، گل یخ ، کودکانه ، جمعه و ... به نوعی کم نمی آورد و آنها هم جایگاه خود را حفظ میکنند .
او نماز را میخواند اما به دلیل تم سیاسی آن نمار تبدیل به نیاز میشود .نیاز برای فیلم زن باکره ذکریا هاشمی استفاده میشود و باعث می شود که این فیلم به خاطر نیاز فروش خوبی به دست بیاورد..شعر شهریار قنبری برای این ترانه به همراه صدای ناب فروغی آن را به یکی از ترانه های مشهور روزگار بدل کرد.

در سال ۱۳۵۴ به علت اجزای ترانه ی سال قحطی از طرف رژیم شاهنشاهی به مدت دو سال ممنو ع الصدا میشود.
در سال ۱۳۵۶ با اعلام فضای باز سیاسی توسط رژیم فروغی بعد از دو سال ممنوعیت کاری سومین آلبوم خود با نام سال قحطی را روانه ی بازار میکند.
در سال ۵۷ با وخیم شدن اوضاع سیاسی ایران ، فروغی اعتراض خود را با انتشار آلبوم (بت شکن) اعلام میدارد و در همین سال ترانه ای با نام روسپی را اجرا میکند که هرگز مجوز پخش نمیگیرد.
سال ۵۷ پس از پیروزی انقلاب اسلامی فروغی ماند . نرفت . عجیب بود . همه ی همکارانش تقریبا از ایران رفته بودند . ولی او مانده بود . همیشه میگفت :
دوست دارم از نزدیک نفس مردم را حس کنم
نه اینکه از یک جای دور براشون کارت پست کنم
و آنها هم احساساتشان را برایم پست کنند
او در سال ۵۸ کنسرتی به نام بازگشت دوباره برپا کرد.این کنسرت فروغی علاوه بر اجراهای مجدد کارهای قدیمی اش چند آهنگ جدید مثل مشتی ماشالله، شهیاد ، سال قحطی ،قریه من و رزمندگان را اجرا کرد.
اما رفته رفته مهر سکوت بر لبان او سنگینی میکند.
پس از آن تنها خاموشی و تنهایی است که باقی میماند.
ممنوعیت کاری انگیزه ای برای فعالیت دوباره فروغی نمیگذارد.
در این سالها تنها یار او خلوت و گوشه نشینی است و علی رغم فشارهایی که این سکوت طولانی بر او تحمیل میکند هرگز تن به ترک وطن نمیدهد.
در سال ۷۹ برای تیراژ پایانی فیلم دختری به نام تندر قطعاتی از شاعران معاصر را میخواند و امیدوار میشود که بتواند مجوز کارهایش را بگیرد.
ودر انتظار اکران فیلم میماند.
پس از اینکه از گرفتن مجوز ناامیدمیشود گوشه نشینی را برمیگزیند.
جمعه ۱۳ مهر ماه ۸۰ پایان دفتر زندگی فروغی بود .
شهریار قنبری در نامه ای به هفته نامه ی تماشاگران از فروغی چنین مینویسد :
برای فریدونی که یک همیشه حاضر است .فریدون فروغی برای دومین بار میمیرد.نخست بار وقتی مرد که نتوانست بخواند و دومین بار وقتی مرد که میخواست بخواند . همین چند هفته ی پیش بود که عزیزی از تهران تلفن کرد که بگوید فروغی میخواهد دوباره بخواند ، از تو بخواند، میخواهد سفر کند و بعد قرار شد که روزی دیگر با خود او حرف بزنم ، چنین فرصتی اما دردا که به دست نیامد.
اینک ما مینویسیم از او . آثارش را در بازار موسیقی میابیم و حتی فیلم مستندی از زندگی او و گوشه ای از کنسرتهایش ، کتابش ... ولی حالا چرا ؟؟
نوشدارو پس از مرگ سهراب ! حالا که او رفته ؟
او رفت و به گمانم قسمتی از موسیقی را با خود برد. او رفت که شاید در دنیای دیگر دغدغه ی خواندن و نخواندن ، گفتن و نگفتن را نداشته باشد.

فریدون فروغی دیگر نیست ...
فریدون فروغی را فراموشی کشت ...
برداشت از مجله سینما- تئاتر دی ماه ۱۳۸۰و سایت ترانه ها
در پناه ایزد*
|