تبليغاتX
فرمود در سوره اعراف: آن گاه که روحت تشنه ی نیایش و راز و نیاز است... آهسته مرا بخوان رنجستان یک زن مشرقی




رنجستان یک زن مشرقی

پیشتر نوشته ها
آمار وب
طراح قالب:
 
هفت / به چه میندیشم ؟ از آن با تو میگویم !
 

 

پیش نوشت : چند وقتیه با خودم بیگانه شدم . از زمانی رو که به یاد میارم حال خوشی نداشتم . روح آرامی نداشتم . اعصاب معصاب یخ ..! یه کتاب میگیرم دستم نمیتونم اون قدری تمرکز کنم که تمومش کنم . چه قدر زندگی بر سر دوراهی بودن سخته . چه قدر همدم خوب نداشتن سخته . چه قدر غمناکه وقتی شادیهات همشون سطحی اند . عمیق نیستن ... جاودانه نیستن .. تنها لبانت را میخندانند به روحت کاری ندارند .. ای بابا چی میگم !!!! د بیا . یک کلمه میخوام بنویسم یاد این میفتم که نباید ناشکری کرد و ... باز حرف دل را ول میکنم . تو خودت تا تهش را بخوان گر نکته دان عشقی !! خلاصه احوالاتم خرابه . خرابم چه خرابی ؟!!!!

شبامون آيه بيداري شدن

روزامون ساكت و تكراري شدن

همه درها رو به ديوار وا مي شه

لحظه ها لحظه بيزاري شدن
 
 
 
هوا مسمومه و ماتم مي ياره

واسه موندن ديگه جايي نداره
 
 
آسمون رنگ گل لاله گرفته

مهربوني ره صد ساله گرفته

جاي شادي رو ديگه ناله گرفته

 ---------------------------------------

دارم لیلا گوش میدم . ( آره بابا لیلا هم میشه گوش داد !) داره میخونه :

 بـه حـق نـور ديـده کـه روشـن از امـيـده * شب های بي سپيده به آخرش رسيده

 بله خوب ، چی بگم ؟ این جوری هم فکر نکنیم که کلامون پس معرکس ! بحث همون امیدواری و ذالک ..

---------------------------------------

زبانم را نمي فهمي

تو خطم را نمي خواني

چنان بيگانه اي حتي

كه نامم را نمي داني

تو آنقدر گيج و گنگي

در پليدي هاي اين غربت

كه بيداري و قلب عاشق ما را نمي بيني

دل تو رفته در خواب و

خيالت مست اين رويا

سراسيمه رهايي در پي

پس كوچه هاي سرد اين دنيا

نگاه خسته ما را نمي بيني

شتاب ثانيه ها را نمي بيني

اميد و آرزوهاي زهم بگسسته

 فرداي دنيا را نمي بيني

من از بيگانگي هاي عجيب و پوچ اين ملت

 ندارم انتظاري

از اين مات ام كه همچون من تو هم

غربت نشيني و زبانم را نمي فهمي

چنان بيگانه اي حتي

كه نامم را نمي داني

---------------------------------------
پس نوشت : دل نگرانم !

***


 

[+] نوشته شده توسط یک زن مشرقی در 11:35 PM | |                              

 

شش / به چه میندیشم ؟ از آن با تو میگویم !
   

پیش نوشت : این آپدیت رو شماره گذاری کردم . برای هر مورد که خواستید نظر بدید میتونید اشاره به شماره اش بکنید . ممنونم .

راستی میگم چه خبره ؟ آدم خواری چیزی پیدا شده ؟ آدم رو نصفه شب از خونش میبرن بازداشت بعد هم هیچ خبری ازش نمیشه .البته این گونه مراسم که دیگه عادی شده برای ما ولی شاید هم خفاشهای شب !  تعدادشون از اونی که فکر میکردیم بیشتر شده!! ... هیچ کس از سنجری خبری نداشت . .!!

-------------------------------------------------

« یک »

استاد شهریار جاودانه میسرود . روحش شاد  .

 نه هر که تکیه به مسند زد و به صدر نشست  *  بزرگواری و آداب مهتری داند

نه هر که دود خرابات خورد و خرقه گرفت  *  طریق صوفی و رسم قلندری داند

به جای پای علی پا نهادن آسان نیست  *  نه هر محب ولی مالک اشتری داند

برهنه اند به دریا شناوران لیکن  *  نه هر برهنه به دریا شناوری داند

به روی مسند داود هم خطا رفته است  *  نه هر که داعیه ئی داشت داوری داند

سخنوری به صناعت مقام چون سعدیست  *  نه هر که قافیه سنجد سخنوری داند

 

-------------------------------------------------

« دو »

یه نگاه به این لینک  بندازید .

http://www.khorshid.ir/NewsBody.aspx?ID=2244  

ببینید اگر فرقه پرستی و افراطی گری نیست پس چه نامی میتوان بر آن گذاشت ؟!

-------------------------------------------------

« سه »

به گمانم این طور که پیش میره خاتمی کم کم به محبوبیت ۸ سال پیشش نزدیک بشه !!

 خبر : خاتمي تئاتر را به نشست سياسي ترجيح داد

http://www.khorshid.ir/NewsBody.aspx?ID=2315 

 

بر طبق نظر سنجیها هم چنان محبوبترین است .

دقت شود : بر طبق نظرسنجیها .بعد نگی از خودت حرف درنیار

اینو بخونید :

بهمن ۷۵ من خبرنگار نوجوان روزنامه آفتابگردان بودم. قرار بود اين روزنامه دو شماره ويژه‌نامه برای خاتمی منتشر كند. ۶ - ۵ نفر خبرنگار نوجوان آفتابگردان رفتيم نزد خاتمی كه مصاحبه كنيم.
نرگس هم‌سن و سال ما بود و اگر اشتباه نكنم عماد كلاس سوم دبستان. در آن مصاحبه عماد با ادبياتی در خور سن و سالش گفت: دوست ندارم پدرم رئيس‌جمهور شود. دوست دارم پدرم مال خودم باشد!آنها حالا پدر را به خانه برده اند!
آخرين پنجشنبه دوران رياست‌جمهوری خاتمی به همراه ۱۲ - ۱۰ نفر از دوستان ديداری خصوصی داشتيم با او.
از همه حرفهای رد و بدل شده در آن ديدار كه بگذريم، از همه چيز دل‌نشين‌‌تر شادمانی خاتمی از پايان دوران «اعصاب‌شكن» [تعبيری كه خودش به كار برد!] رياست‌جمهوری بود.
اما يادمان باشد كه بعضی چيزها بازگشت پذير نيست! مثل بازگشت خاتمی به خانه. خاتمی هنوز هم محبوبترين چهره در ميان مردم ايران است، حتی اگر بعضی‌وقتها با بعضی از كارهايش آنها را دلگير و عصبانی كرده باشد! اين را آخرين نظرسنجی‌ها گواهی می‌دهند...
او همچنان احترام‌انگيزترين چهره سياسی ايران است! خطرآفرين است؛ نه؟ ( براساس يادداشت يك خبرنگار تنظيم و تلخيص شده)

--------

 نمیدونم چه سریه ... با اینکه واقعا بعضی وقتها اعصاب برایمان نمیگذاشت اما هر چه که بود با بقیه شان فرق داشت . خیلی هم فرق داشت .شاید هم گذر زمان سر کارش را نمایان کند .

میگفت زنده باد مخالف من . میگویم زنده باد خاتمی .

در پناه ایزد*


 

[+] نوشته شده توسط یک زن مشرقی در 7:0 AM | |                              

 

پنج / از علی آموز اخلاص عمل
 

 

در این پست به موضوع اصلی وبلاگم برگشتم !!!

------------------------------------------

سياست غالبا مايه از«مكر»مى‏گيرد .

  امام علی (ع) ، در سیاست مايه از«فكر»مى‏گرفت.

در پاسخ مغيرة بن شعبه (سياستمدار مدبر) كه بقاى معاويه را در شام ، موافق سياست روز مى‏دانست،فرمود :

«به خدا سوگند كه معاويه از من سياستمدارتر نيست ولى او مكر مى‏كند و فسق مى‏ورزد،و اگر مكر و حيله ناپسند نبود،من از همه مردم سياستمدارتر بودم.»

فرازی بر عملکردش در اصلاح جامعه :

مردم را كه ترس از فقر مادى داشتند ، به موضوعى توجه داد كه از آن خطرناكتر بود و آن :

«فقر نفس» (يعنى:عدم شخصيت)

و«فقر علمى» (يعنى:جهل اخلاقى) است.

 

------------------------------------------

 چه قدر از این اندیشه فاصله داریم؟؟!!!

علم ...! خرد...! شخصیت...!

چطور جامعه ای را که نمیخواهد به اینان بیندیشد میتوان اصلاح کرد ؟!! ( همه میدانیم اندکند ،بسیار بسیار اندکند مردمانی از این دیار که  بیندیشند . به این چند واژه ی اساسی و عمیق بیندیشند. چه رسد به عمل!!!)

یا همه خاموشیم یا شنونده نداریم !!!

به آستان مقدس ایزد پناه میبرم ... و حال میگویم : امیدوارم کار ایران با خدا باشد !!!

 جدید :

 دکتر مصطفی معین   در پست جدید وبلاگش به برخی از دلایل بیچارگیهای ! ملتمان ! اشاره کرده ، به نظرم خیلی عمیق این نکات رو برگزیده . در رابطه با پیشرفت و عملکردها در زمینه ی حقوق بشر . نوشته:

نبايد انتظار داشت در فرهنگ و جامعه اي كه فردگرايي، سوء ظن، فرافكني، سوء تفاهم، عوام زدگي، سنت گرايي، عدم آينده نگري،نظم در بي نظمي؟ ( عدم اعتقاد به نظم و برنامه ريزي !)، ضعف تحزب، استبداد زدگي، عافيت انديشي وآفت هاي يك نظام ديني زمينه و سابقه تاريخي دارد پيگيري اينگونه مباحث زمان نبرد و طولاني نشود!

 

------------------------------------------

پس نوشت : توی این چند وقته گه گداری یکی از بچه ها یادی از گنجی و بقیه زندانیان سیاسی کرده اما اونایی رو که کمتر میشناسیم چی؟ بالاخره خبری از کیانوش سنجری شد یا نه ؟ از اون موقع که خبر دستگیریش رو خوندم دیگه چیزی نشنیدم ازش . نگرانم ....!!! خبری نداری دوست عزیز ؟؟؟

 


 

[+] نوشته شده توسط یک زن مشرقی در 4:0 AM | |                              

 

چهار / به یاد : تنها صداست که می ماند ...
   

این قافله ی عمر عجب میگذرد !! من یکی که جا موندم !!!

چهار سال گذشت ...؟!

به بهانه ی سالگشت فریدون فروغی

تنها صداست که می ماند ...

فریدون فروغی در سال ۱۳۲۹ در تهران چشم به جهان گشود . عاشق جاز و گیتار بود . آنها را نازنین و به معنای لغت ( نت) مینواخت . او سال ۱۳۵۰ با آدمک شروع کرد . صدایش ناب و نایاب بود . صدایی که کمتر کسی آن را یافت . پیدا کرد و در آن گم شد.

امیر نادری تنگنا را می سازد . تنگنایی که در کوچه پس کوچه های بن بست خوانده میشد و همه میخواندند :

دلم از خیلی روزها با کسی نیست

تو دلم فریاد و فریاد رسی نیست

فروغی هم چنان میخواند و ترانه های او در رقابت با ترانه های معروفی چون بوی گندم ، شقایق ، گل یخ ، کودکانه ، جمعه و ... به نوعی کم نمی آورد و آنها هم جایگاه خود را حفظ میکنند .

او نماز را میخواند اما به دلیل تم سیاسی آن نمار تبدیل به نیاز میشود .نیاز برای فیلم زن باکره ذکریا هاشمی استفاده میشود و باعث می شود که این فیلم به خاطر نیاز فروش خوبی به دست بیاورد..شعر شهریار قنبری برای این ترانه به همراه صدای ناب فروغی آن را به یکی از ترانه های مشهور روزگار بدل کرد.

در سال ۱۳۵۴ به علت اجزای ترانه ی سال قحطی از طرف رژیم شاهنشاهی به مدت دو سال ممنو ع الصدا میشود.

در سال ۱۳۵۶ با اعلام فضای باز سیاسی توسط رژیم فروغی بعد از دو سال ممنوعیت کاری سومین آلبوم خود با نام سال قحطی را روانه ی بازار میکند.

در سال ۵۷ با وخیم شدن اوضاع سیاسی ایران ، فروغی اعتراض خود را با انتشار آلبوم (بت شکن) اعلام میدارد و در همین سال ترانه ای با نام روسپی را اجرا میکند که هرگز مجوز پخش نمیگیرد.

سال ۵۷ پس از پیروزی انقلاب اسلامی فروغی ماند . نرفت . عجیب بود . همه ی همکارانش تقریبا از ایران رفته بودند . ولی او مانده بود . همیشه میگفت :

دوست دارم از نزدیک نفس مردم را حس کنم

 نه اینکه از یک جای دور براشون کارت پست کنم

و آنها هم احساساتشان را برایم پست کنند

او در سال ۵۸ کنسرتی به نام بازگشت دوباره برپا کرد.این کنسرت فروغی علاوه بر اجراهای مجدد کارهای قدیمی اش چند آهنگ جدید مثل مشتی ماشالله، شهیاد ، سال قحطی ،قریه من و رزمندگان را اجرا کرد.

اما رفته رفته مهر سکوت بر لبان او سنگینی میکند.

پس از آن تنها خاموشی و تنهایی است که باقی میماند.

ممنوعیت کاری انگیزه ای برای فعالیت دوباره فروغی نمیگذارد.

در این سالها تنها یار او خلوت و گوشه نشینی است و علی رغم فشارهایی که این سکوت طولانی بر او تحمیل میکند هرگز تن به ترک وطن نمیدهد.

در سال ۷۹ برای تیراژ پایانی فیلم دختری به نام تندر قطعاتی از شاعران معاصر را میخواند و امیدوار میشود که بتواند مجوز کارهایش را بگیرد.

 ودر انتظار اکران فیلم میماند.

پس از اینکه از گرفتن مجوز ناامیدمیشود گوشه نشینی را برمیگزیند.

جمعه ۱۳ مهر ماه ۸۰ پایان دفتر زندگی فروغی بود .

شهریار قنبری در نامه ای به هفته نامه ی تماشاگران از فروغی چنین مینویسد :

برای فریدونی که یک همیشه حاضر است .فریدون فروغی برای دومین بار میمیرد.نخست بار وقتی مرد که نتوانست بخواند و دومین بار وقتی مرد که میخواست بخواند . همین چند هفته ی پیش بود که عزیزی از تهران تلفن کرد که بگوید فروغی میخواهد دوباره بخواند ، از تو بخواند، میخواهد سفر کند و بعد قرار شد که روزی دیگر با خود او حرف بزنم ، چنین فرصتی اما دردا که به دست نیامد.

اینک ما مینویسیم از او . آثارش را در بازار موسیقی میابیم  و حتی فیلم مستندی از زندگی او و گوشه ای از کنسرتهایش ، کتابش ... ولی حالا چرا ؟؟

نوشدارو پس از مرگ سهراب ! حالا که او رفته ؟

او رفت و به گمانم قسمتی از موسیقی را با خود برد. او رفت که شاید در دنیای دیگر دغدغه ی خواندن و نخواندن ، گفتن و نگفتن را نداشته باشد.

 

فریدون فروغی دیگر نیست ...

فریدون فروغی را فراموشی کشت  ...

  

برداشت از مجله سینما- تئاتر دی ماه ۱۳۸۰و سایت ترانه ها

در پناه ایزد*

 


 

[+] نوشته شده توسط یک زن مشرقی در 11:54 PM | |                              

 

سه / به یاد : و جنگ
   

و جنگ

چه به یاد دارم؟

آژیر قرمز

قطع برق (قطع آب همراه آن )

موشکهای صدام به سمت تهران

پدر ماموریت

فرار به شمال

خواندن با شور و شوق جنگ جنگ تا میروزی ( و من چه میدانستم پیروزی است نه میروزی !)

رفتن هر سال به خوزستان

نخلهای بی سر (این نمادهای استقامت و درختهای محبوب من ) 

آبادان ، خرمشهر همچنان ویران و مظلوم

اهواز و هویزه و سوسنگرد تا آن طرف تر مهران و قصر شیرین و سر پل ذهاب

نفرین بر تو ای صدام

که هنوز داغ جنگ را در سینه ام حس میکنم

بانیان جنگ ، ابر قدرتها ! صدام از آنها و از ما ... !!!

نقاط مبهم عذاب آور

ادامه ی جنگ و

 از دست دادن  آن همه  عزیز و  بالواقع مرد

بر باد رفتن آن همه سرمایه ملی

و پالایشگاه

و من عجیب این کلمه ی پر ابهت را دوست دارم

و شما ای مردان خدایی

روحتان قرین رحمت باد که زندگیم را مدیون از جان گذشتگیهای شما هستم با هر عقیده و هر مذهبی که بودید

بزرگی میگفت : آنان که رفتند کاری حسینی کردند ما که ماندیم باید کاری زینبی کنیم ...!

 و این نسل بی هویت داغون چگونه کاری زینبی تواند کند؟

------------------------------------------

از میان خاطرات بزرگتر ها!

مکان : خرمشهر 

امیر مردم همه دارن فرار میکنن ، صدام نزدیک شهره بیا ما هم فرار کنیم ( زن داییم خطاب به داییم)

امیر ( با لحنی عصبانی ): صدام غلط کرده ، هیچ ... نمیتونه بخوره ، من هیج جا نمیرم !

مدتی بعد...

به اصرار مادر بزرگ و خانواده عازم نقطه ای امن

بازگشت به خرمشهر بعد از آزادی

خانه ات ؟؟

تلی خاک

...

و هنوز این امثال تلی خاک فراوانند در آبادان و خرمشهر و ...

و تویی که در خبرهایت اعلام میکنی مردم فلان کشور از خدمات امداد رسانی آن کشور شاکیند !

بیا و خانه ی ویرانه ی خودت را بساز

------------------------------------------

نقش آفرینی جمشید هاشم پور (آریا) در فیلم هیوا (رسول ملاقلی پور) یکی از بهترین هنر نماییهایش بود و من آن مرد جنگی را که او نقشش را ایفا کرد از صمیم قلب دوست دارم .( البته حاج کاظم آژانس شیشه ای که محبوب همست !) بقیه رو الان یادم نمیاد ... آها فیلم حمله به اچ -۳ که نشاندهنده ی هوش و ذکاوت ایرانیان است و آن عملیات سازماندهی و برنامه ریزی دقیق  شده و با آن نقشه ی عالی که در تاریخ مثال نداشت و تنها آمریکا آن هم بعد از ایران همچون عملیاتی را انجام داد . عملیات حمله به اچ-۳ با موفقیت تمام انجام شد و یکی از مایه های افتخار طراحان آن است . درود بر تمامی خلبانان آن عملیات و درود بر شهیدان خلبان دوران و بابایی و کشوری و دیگر خلبانان بزرگ ایران زمین و درود بر کلاهدوز و جهان آرا و شکوری و چمران و ...)

------------------------------------------

خاطره ی حاتمی کیا از اواخر جنگ (   از کارگردانان محبوب من . آژانس شیشه ای ،روبان قرمز ، دیده بان،موج مرده،از کرخه تا راین ، بوی پیراهن یوسف ، حتی ارتفاع پست که تم جنگی نداشت ، تمام فیلمهایش محشر اند)

http://roozonline.com/01newsstory/010306.shtml

هواپيما داشت جلو مي‌آمد (مثل فيلم‌هايي که شايد بعضي‌هايش هم دروغ باشد) بمب‌ها در يک خط با فاصله‌اي معين به تپه مي‌خورد و زمين را مي‌دوخت و احتمال اين که به ما هم اصابت کند خيلي زياد بود. دور و برم رانگاه کردم ببينم کجا مي‌توانم جان‌پناه بگيرم، جايي به چشم نمي‌خورد. فقط پايين تپه يک جاده بود و کنار آن يک پل، پلي کوچک که براي آب راه گذاشته بودند. شروع کردم به سمت آن پل دويدن، شايد زمان دويدنم پانزده يا بيست ثانيه بيشتر طول نکشيد ولي آغاز که شد حس کردم اين بمب‌ها دارد روي سر من مي‌ريزد.

لحظه لحظه طول زندگي‌ام را يکي‌يکي ديدم. يعني کودکي‌ام، مادرم، همسرم، حتي آينده را ديدم که قبري است و بالاي سرم نشسته‌اند و...

وقتي به خودم آمدم به اين نتيجه رسيدم که در اين فرصت و با سرعتي که هواپيما دارد من نمي‌توانم به پل برسم. يک آن نشستم. دوربين را در بغل گرفتم و مچاله شدم. از شانسي که داشتم در فاصله انفجارها قرار گرفتم، يعني يک بمب پشت سرم منفجر شد و موج انفجارش مرا گرفت و ديگري مقداري جلوتر از من منفجر شد و همين‌طور ادامه پيدا کرد تا اين که هواپيما کاملا دور شد.

در پناه ایزد

 


 

[+] نوشته شده توسط یک زن مشرقی در 11:42 AM | |                              

 

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
داریوش قالبساز &

<