|
با سلام .
ترم جدید ما شروع شده . تا حالاش زیاد وقت نداشتم دیگه چه برسه به حالا که باید درسها رو جدی بگیرم چون واحد اصلی هستند. از شماها چه خبر از اون ورها .. راسته که بعضی مردم به دنبال انبار غذا هستند ؟ از احوالاتتون ما رو بی خبر نذاریت . ایران که هستی همه فکر میکنن اگر بیای اینجا پول پارو میکنی ولی نه عزیز این جوریا نبید . از چیه اینجا خوشم میاد ؟مثلا: من عاشق اینشم که بهت کسی تنه نمیزنه ... عین آدم از بغلت رد میشن و لبخند میزنن البته به جز برخی استثناها از جمله مردم آسیایی یا برخی اسپانیش ها ... اون مغازه ی کثیف پاکستانیها رو بگو که مجبوریم بریم برای خرید برخی مواد غذایی ایرانی (البته بسته بندی شده) .. واه واه چشتون روز بد نبینه اینها دیگه کین ؟ حتی وسط دل آمریکا هم نمیکنن نظاقت رو رعایت کنن . نمیدونم چه جوریاس مامور به اینا سر نمیزنه ؟
....
زندگی شیرین میشود .
استاد به من آموخت
خود را دوست داشته باشم
گفت :
اگر خود را دوست نداشته باشی
خدایت را چگونه دوست خواهی داشت ؟
مردمان خدایت را چگونه دوست خواهی داشت ؟
...
خدا با توست
خدا تو را دوست دارد
خدا از تو حمایت میکند
خدا به تو اهمیت میدهد
خدا بر تمام لحظه لحظه ی زندگیت حکمفرماست
او را عبادت کن
هر لحظه به یادش بیاور
چرا که حتی یک ثانیه از یادت غافل نمیشود
به دنبال آرامش درونی در این دنیا نگرد
که آن نعمتیسا خدایی و نه این دنیایی
در این دنیا آن را نتوانی یافت
از خدایت آن را بخواه
با تمام وجود
اگر صادق باشی
بی بهانه آن را به تو خواهد داد
...
در سخت ترین لحظه ها خدا را به خاطر بیاور

...
چند تا از شما اون عکس صندلی رو به خاطر میاره ... صندلی قرمز تنها میان سرزمینی پوچ که در بلاگم گذاشتم .. خود را مدتها آن گونه میدیدم ...ولی
مدت کوتاهیست خود را اینگونه میبینم ...حس شیرینیست داشتن دوستهای خوب . دوستانی که میتوانی بر انها تکیه کنی هر گاه غمگینی و شادیهابت را با آنها تقسیم کنی هر گاه خوشحالی .
...
( برای خود مینوسم .. مشق میکنم تا ملکه ی ذهنم شود درضمن ... مدتی بود فارسی ننوشته بودم .. یعنی نوشتنم را فراموش خواهم کرد ؟)
|