گاهی وقتها آدمی انقدر سر در گم میشه که !! استاد گاهی وقتها من رو به فکر فرو میبره ... من نمیدونم ..
این روزها من نیستم ...
خودم نیستم گویا / خودم رو جایی گم کرده ام .. در جایی جا مانده ام .. حتی نمیدانم از چه جا مانده ام؟! سودابه هیچ وقت آرامش نداره ... چرا ؟ نمیدونم .. اگر میدونستم براش راه حلی پیدا میکردم .. شاید از خودم زیادی توقع دارم .. شاید هم خودم رو همیشه زیادی دست کم میگیرم .. اونقدر ترس از بچگی در وجودم هست که نمیدونم چه جوری از شرشون خلاص بشم .. چه قدر بده آدم تکلیف خودش رو ندونه .. چه قدر صبوری سخته .. حتما میگید سودابه از چی داره حرف میزنه .. ببخشید اگر کمی گنگ حرف میزنم .. مجبورم .. بعضی مسایل رو جز به جز نمیشه گفت .. فکرم ذهنم سر کارم نیست .. حتی کتابی رو میگیرم دستم نمیتونم تموم کنم .. حوصله ی آبرنگ کار کردن دیگه ندارم.. با باورهای خودم در جنگم ؟ جنگ ؟ خوب !! این جور حس میکنم.. گاهی وقتها اصلا نمیدونم چرا زندم؟ اما حتی به خاطر همین زندگی خدا رو شکر میکنم ..
اهل نا شکری نیستم خدایا .. خودت بهتر میدونی ..
خودت رو .. راهت رو به من نشون بده ... از کجا برم .. به کجا برم که به تو ختم بشه ..؟!