تبليغاتX
فرمود در سوره اعراف: آن گاه که روحت تشنه ی نیایش و راز و نیاز است... آهسته مرا بخوان رنجستان یک زن مشرقی




رنجستان یک زن مشرقی

پیشتر نوشته ها
آمار وب
طراح قالب:
 
افکار مشوش!
   

این روزها خیلی افکارم مغشوشه. تجربه های جدید . اون هم از چه نوعش..!! درگیر با خود بودن. با خود درون خود درگیر بودن! با روح خود؟!

باید یاد بگیرم که تنها و تنها به خودم تکیه کنم. دوستانی که میگویند روی ما حساب کن و چه حسابی روی آنها باز میکنی ولی وقتی نیازشان داری غیبشان میزند. خیلی میخوای به کسی امیدوار باشی خانواده ی آدمه. باید خانواده رو سفت چسبید. در موقع گرفتاری وقتی ناله ی آدم هم به گوش نمیرسد یک خانواده ی خوب میتونند مشکل گشای هم باشند.

به دوگانگی رسیدم . به کدامین را افتادم خودم هم موندم؟ !! فقط نمیخوام روزی بیاد که به پوچی برسم. گاهی وقتها حس میکنم دیگه طاقتشو ندارم. طاقت درکش رو ندارم. چقدر برام گاهی نوشتن سخت میشه. کندوکاو توی ادیان من رو به چه سویی میبره! گاهی وقتها میگم کاش مذهبی وجود نداشت. دینی ما رو از هم جدا نمیکرد. خدا یکی هست. نمیدونم. خیلی در همم. برهمم. حس غریب تنهایی میاد و میره. از این تنهایی ها چه روزهایی که لذت نمیبردم اما حالا ... اما از وقتی که یادم میاد حتی در جمع هم حس تنهایی بم دست میداد . این حس متفاوت کندو کاو داره منو به جنون میرسونه.

 


 

[+] نوشته شده توسط یک زن مشرقی در 8:25 AM | |                              

 

عشق زمینی !
   

امشب ( او ) مرا در هم شکست. قلبم را شکست. حس میکنم بدجوری با احساساتم بازی شده. اما وقتی فکرش رو میکنم فکر میکنم قویتر از هر زن یا دختر هم سن و سال خودم هستم که دارم سعی میکنم با کمک خداوند سر پا وایسم . داد نزنم و هوار نکشم و به زمین و زمان بد نگم.

برای اولین بار در زندگیم طعم عشق را چشیدم. عشق برای من تنها در فیلم ها بود و کتابها و شعرها . حتی وقتی کسی شعر از عشق و عاشقی و معشوق میگفت منظورشو درک نمیکردم و اون رو اتلاف وقت میدونستم. اما خیالم باطل بود.

تمامی ما به عشق نیاز داریم. نه تنها عشق خدایی و آسمانی..بلکه عشق زمینی. عشق یک احساس پوچ نیست. عشق یعنی درک کردن .. یعنی خود را قربانی او کردن .. یعنی دوست داشتن.. دوست داشتنی که با یک دعوا از بین نمیرود. اگر عشق باشد بحث هم کنیم یکدیگر را نمی آزاریم چرا یکی از ما کوتاه خواهد امد حداقل.

نمیدونم آیا این ادامه ی یک بازی است. یا بازی تمام شد. آیا بازی وقت اضافه ای دارد؟ خدا میداند و خدا.. الان کاسه ی چه کنم نمیخوام دست بگیرم.. زندگیم در این چند ماه بالا رفت پایین اومد ... چه شب هایی .. اشکهایی .. التماسهایی .. غریبیهایی .. از کجا شروع شد .. ؟

چرا دنبال ابتدا بگردم ؟ نباید خود آزاری کرد . نمیدانم هنوز در او امید داشته باشم یا از خداوندم بخواهم یاریم کند او را فراموش کنم . اگر همانند روزهایی که یارش تنهایش میگذاشت و در روزهای مریضی در کنار بالینش بودم به وجودم احتیاج داشته باشد چه؟

خدایا ! برای من چه مسئولیتی داری در قبال او؟

روزهایی را به یاد دارم که از سختیهایش در زندگی زناشویی اش میگفت. روزهای تلخی که سالها و سالها طول کشید اما طعمی از عشق نچشید . و چه ناله هایی داشت آن قلب پاک  . همچنین روزی را به یاد دارم که گفت دیگر او را دوست ندارم. هیچ وقت به او علاقه نداشت. علاقه اش زمانی شروع شد که او به او فرزند داد. برای فرزندش و فرزند بعدی با او ماند. ازدواجش از روی اجبار بود نه عشق.

روزی به من گفت تو را دوشت دارم . قلبت پاک است. نجیبی. با تو شاد خواهم بود. شادی ای که طی سالیان دره ای نچشیدم.

روزهای مریشی سختی را سپری کرد. دعواهای شدیدی با همسر. و حال دوباره میگوید هنوز او را دوست دارد. ...!

تجربه طلاست.

تجربه رو با هیچ چیز نمیشه عوض کرد.

نمیدونم زندگی او به کجا کشیده خواهد شد و زندگی مرا به کجا خواهد برد . اما خدا با من است و باز میگویم : هر چه خدایم خواست همان شود .. 

خدا همین نزدیکیست....

چرا میگویند خدا خدای عاشقان است؟ 

چرا میگویند خدا عاشقان را دوست دارد؟

برایم بگو ...

 از تجربه هایت بگو ... از باورهایت بگو ...  


 

[+] نوشته شده توسط یک زن مشرقی در 9:15 AM | |                              

 

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
داریوش قالبساز &

<