تبليغاتX
رنجستان
 

زندگی فصلیست غریب!

بهار است به ناگه پاییز میشود

از دل زمستانش گرمای تابستانی میجوشد

زندگی باید کرد

تلخ و شیرین

تلخیها را آویزه ی گوش کرد و درس عبرت پنداشت

و اما شیرینیهایش را به خاطر سپرد .. امیدی برای ادامه دادن

***

به آسمان روز نگاه میکردم .. یه یاد ستاره ها افتادم از آنجایی که عاشق آسمان شبم. پنداشتم چه قدر زیباست دانستن اینکه ستاره ها یک جایی آن بالایند اما از دید من پنهان! با اینحال دارند به من چشمک میزنند.

میدانم که هستی.

به امید تو هستم خالق هستی.

 



سه شنبه 27 شهریور1386 |

کویر !

 
 
 

کاش میتوانستم شبهای سرد کویر با آسمان صاف و پر ستاره اش و روزهای آتشینش را لمس کنم!

عاشق آسمان شبم. به یاد شبهای تابستان کودیکیم که در حیات میخوابیدیم و من آنقدر غرق تماشای ستاره ها میشدم که نمیدانم بعد از چه مدت خوابم میبرد. همیشه کم سو ترین ستاره را ستاره ی من مینامیدم . فکر میکردم ستاره ی کم سو را کسی دوست ندارد پس تنها مال من است . مال خود خودم!! 

روزهای بی ریای کودکی ام !



پنجشنبه 1 شهریور1386 |