تبليغاتX
فرمود در سوره اعراف: آن گاه که روحت تشنه ی نیایش و راز و نیاز است... آهسته مرا بخوان رنجستان یک زن مشرقی




رنجستان یک زن مشرقی

پیشتر نوشته ها
آمار وب
طراح قالب:
 
خالق زندگی
   

زندگی فصلیست غریب!

بهار است به ناگه پاییز میشود

از دل زمستانش گرمای تابستانی میجوشد

زندگی باید کرد

تلخ و شیرین

تلخیها را آویزه ی گوش کرد و درس عبرت پنداشت

و اما شیرینیهایش را به خاطر سپرد .. امیدی برای ادامه دادن

***

به آسمان روز نگاه میکردم .. یه یاد ستاره ها افتادم از آنجایی که عاشق آسمان شبم. پنداشتم چه قدر زیباست دانستن اینکه ستاره ها یک جایی آن بالایند اما از دید من پنهان! با اینحال دارند به من چشمک میزنند.

میدانم که هستی.

به امید تو هستم خالق هستی.

 


 

[+] نوشته شده توسط یک زن مشرقی در 11:42 AM | |                              

 

زندگی
   

پایین.. بالا.. چپ.. راست !!

باید ادامه داد.

استاد میگفت :

وقتی خوردی زمین میخوای تا آخر عمر بشینی روی زمین و به عابران زل بزنی و گریه کنی و بگی خوردم زمین؟ برای اونها چه اهمیتی داره.

خوردی زمین؟ دردش رو احساس کردی؟ دفعه ی بعد با دقت راه میری تا نخوری زمین!

هر بار هم که به زمین بخوری قویتر میشی.

به حول و قوه ی الهی برمیخیزم...

-----------

زندگی آب روان است

باید رفت حتی اگر آرام ..آرامتر از آرام

که نیلوفر زاییده ی مرداب است

 


 

[+] نوشته شده توسط یک زن مشرقی در 7:4 AM | |                              

 

این دلتنگی ها!
   

انگار تمومی ندارن. چرا نمیتونم فراموشش کنم؟ در واقع فکر میکنم اصلا تلاشی برای فراموش کردنش نمیکنم. شاید هم نمیخوام فراموشش کنم. اما چطور اون تونست!

.................

مدرسه ها اینجا باز شده. حالا به غیر از سر کار رفتن یه کا دیگه هم هست که بکنم... باید برای این واحد ها یی که برداشتم بخونم. نشستن تو خونه دلگیرم میکنه . گاهی وقتها عصبیم میکنه. ببینم شما پسرها همتون این قدر ریخت و پاش میکنین؟ به دلم مونده برای دو روز پشت سر هم خونه رو تمیز ببینم!  اون که گذاشت رفت دنبال سر و سامون دادن به زندگی خودش منم موندم اینجا با یک عالمه خاطره ی ریز و درشت که عذابم میدن. حرفهاش تو سرم صوت میکشه.. سعی میکنم به روی خودم نیارم ... میرم کار کلاس ..سعی میکنم وطیفمو خوب انجام بدم ... بخندم .. حرف بزنم ... اما ته دلم پر از رنجه.. نمیدونم چرا این جوری شد.. بلاتکلیفی .. میاد ..نمیاد ... حرفهایی که خطاب به من زده رو پس میگیره .. اصلا چرا باید نگران اینها باشم .. باید قوی باشم و به زندگی ادامه بده و ایمان ... ایمان داشته باشم به یکتا ... ! چه قدر سخته گاهی ... شایدم این امتحانیه از طرف او .. باید تمیرن همه چیز رو به او سپردن کنم ...

این دل تنگ حرفها دارد !

چه میشود کرد؟ نمیخوام آخرش دیوانه بشم !! 

 


 

[+] نوشته شده توسط یک زن مشرقی در 8:47 PM | |                              

 

کویر !
   

کاش میتوانستم شبهای سرد کویر با آسمان صاف و پر ستاره اش و روزهای آتشینش را لمس کنم!

عاشق آسمان شبم. به یاد شبهای تابستان کودیکیم که در حیات میخوابیدیم و من آنقدر غرق تماشای ستاره ها میشدم که نمیدانم بعد از چه مدت خوابم میبرد. همیشه کم سو ترین ستاره را ستاره ی من مینامیدم . فکر میکردم ستاره ی کم سو را کسی دوست ندارد پس تنها مال من است . مال خود خودم!! 

روزهای بی ریای کودکی ام !


 

[+] نوشته شده توسط یک زن مشرقی در 9:19 AM | |                              

 

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
داریوش قالبساز &

<