و اما شیرینیهایش را به خاطر سپرد .. امیدی برای ادامه دادن
***
به آسمان روز نگاه میکردم .. یه یاد ستاره ها افتادم از آنجایی که عاشق آسمان شبم. پنداشتم چه قدر زیباست دانستن اینکه ستاره ها یک جایی آن بالایند اما از دید من پنهان! با اینحال دارند به من چشمک میزنند.
انگار تمومی ندارن. چرا نمیتونم فراموشش کنم؟ در واقع فکر میکنم اصلا تلاشی برای فراموش کردنش نمیکنم. شاید هم نمیخوام فراموشش کنم. اما چطور اون تونست!
.................
مدرسه ها اینجا باز شده. حالا به غیر از سر کار رفتن یه کا دیگه هم هست که بکنم... باید برای این واحد ها یی که برداشتم بخونم. نشستن تو خونه دلگیرم میکنه . گاهی وقتها عصبیم میکنه. ببینم شما پسرها همتون این قدر ریخت و پاش میکنین؟ به دلم مونده برای دو روز پشت سر هم خونه رو تمیز ببینم! اون که گذاشت رفت دنبال سر و سامون دادن به زندگی خودش منم موندم اینجا با یک عالمه خاطره ی ریز و درشت که عذابم میدن. حرفهاش تو سرم صوت میکشه.. سعی میکنم به روی خودم نیارم ... میرم کار کلاس ..سعی میکنم وطیفمو خوب انجام بدم ... بخندم .. حرف بزنم ... اما ته دلم پر از رنجه.. نمیدونم چرا این جوری شد.. بلاتکلیفی .. میاد ..نمیاد ... حرفهایی که خطاب به من زده رو پس میگیره .. اصلا چرا باید نگران اینها باشم .. باید قوی باشم و به زندگی ادامه بده و ایمان ... ایمان داشته باشم به یکتا ... ! چه قدر سخته گاهی ... شایدم این امتحانیه از طرف او .. باید تمیرن همه چیز رو به او سپردن کنم ...
کاش میتوانستم شبهای سرد کویر با آسمان صاف و پر ستاره اش و روزهای آتشینش را لمس کنم!
عاشق آسمان شبم. به یاد شبهای تابستان کودیکیم که در حیات میخوابیدیم و من آنقدر غرق تماشای ستاره ها میشدم که نمیدانم بعد از چه مدت خوابم میبرد. همیشه کم سو ترین ستاره را ستاره ی من مینامیدم . فکر میکردم ستاره ی کم سو را کسی دوست ندارد پس تنها مال من است . مال خود خودم!!