روزهایی که گذشت و ما ندانستیم که چگونه گذشت، تو گذشتی و ندانستم که چگونه گذشتی . چه زندگی یواشکی دونفره ای داشتیم . چقدر یواشکی دوست داشتن قشنگ است . آی بانو دوباره سر و کله ات پیدا شد و آسمان قلبم پر شد از همان ابرهای بارانی سالها پیش . تو که رفته بودی ، با دل من چکارت بود . سال ها گذشت و یکبار از ذهنم پاک نشدی . چه شب ها که خوابت را دیدم و گریه می کردی . چه روزهایی بود آن روزها . دیگر تکراری نخواهد بود و نمی شود و نباید که بشود . سخت بود نبودت ، رفتنت و چقدر زجر کشیدم . 

این که باشی و کنارم نباشی سخت بود . این که دست کسی دیگر به دور گردنت بود سخت بود . این که شب تا صبح گاهی فقط من بودم و افکار با تو بودن . سخت بود ولی گذشت . انگار آشفتگی دست بردار نیست. دوباره خاطراتم زنده شده اند . آغوشت، لبانت ، نگاهت دوباره اغوا شده ام .

اما نمی خواهم دوباره به آن روزهای سخت برگردم ، من طاقت یکبار دیگر را ندارم . هنوز تنم پر از زخم های آن روزگاران است . 

یک چیز جا مانده...

ساده بگم دلم تو را کم دارد.و بغض هایم دست خودم نیست دلتنگی هایم بوی غریبی می دهد. نمی دانم چرا اینقدر از هم دوریم آنقدر امروز و فردا کردیم تا یادمان رفت آخرین بار که همدیگر را دیدیم کی بود حتی نمی دانم آن روز که از پیشم رفتی چشمهای تو از شوق می خندید یا آنقدر درد داشت که یادش رفت بخندد. یادمان رفت چقدر دلمان برای همه تنگ می شد ،خیلی وقته یادم رفته شبی شاعر چشمهایت بودم و برای چشمهایت چه دلبرانه شعر می خواندم .. حتی نمی دانم تو را خوب به خاطر بیاورم و لبخند سپیدت در خاطرم محو شده و صدای مهربانت برایم گنگ و مبهم شده . چقدر دست و پا می زنم در فکرهایم تا از تو طرحی بسازم به همان شفافی دیروز ولی نیستی آنقدر دوری که مثل یه حباب در خاطرم می ترکی .. یادم رفته که می خواهم دوباره برای چشمهایت شعر بخوانم. ولی چه فایده ،تو کنارم نیستی تا شاعر چشمهایت شوم.
بیا کنارم بنشین چیزی نمی خواهم فقط نگاه مهربانت را مجانی به چشمهای مضطربم پس بده . چند ثانیه بهم خیره بشیم سر انگشتانت را به انگشتهای من گره بزن تا صدای نفس های تو را باز بشنوم و آن صورت زیبا و پر طراوات همیشگی ات مهمان چشمهای عاشقم شود. این بار خودت برایم چای دم کن با طعم بهار نارنج . تا دلشو ره هایم در چای خوش عطر تو گم شود.
وقتی تو باشی این چای خوشمزه ترین چای عاشقانه امان می شود که خستگی این همه سال از تنم می زند بیرون . دوباره در صحن چشمهای من ؛ غزلی بخوان از چشمهای همیشه بهاریت . چقدر سخته واسه دوست داشتن هم بهانه بیاوریم وبا زمان ،بهانه هایمان را بهانه گیری کنیم .
دلم برای چشمهایت تنگ شده همان چشمهای که تو ازش می گفتی و من برایش می نوشتم ‌. رویای نوشتن را در انعکاس چشم های روشن تو می دیدم .
دلم همه ۲۰سالگی ام را می خواهد همان روزهای که بی هیچ بهانه ای تو را داشتم....
کاترین بی وفاترین و دوست داشتنی ترین دوست زمینی من.....

کاترین

کاترین کاتی عزیزم  بیا ساعتی چند کنار خاطره هایم بمان تا من  طعم دوست داشتن تو را دوباره در این روزگار تلخ بی وفایی مزه مزه  کنم .  کاش می شد دوباره دستهای تو رو محکم  گرفت واز کوچه های خلیج رد  شد. تمام دلتنگی های که این همه سال دور دلمان تلنبار کردیم   را دست موجهای دریا می دادیم  تابا خودش ببرد جای دور و فرسنگها دور از این جا. و بعد آرزوهامون رو روی  های ساحل می نوشتیم تا یادمان نرود که از زندگی چه  می . آنقدر بلند بلند می خندیدیم که همه رهگذرانی که از کنارمان رد می شدند فکرکنند ما چقدر  بی خیال و بی فکریم .  به جستجوی تو می آیم، می خواهم پیدایت کنم،و به  اندازه ندیدن هایت ، تو را خوب بو کنم  تا از عطر نفس هایت جان تازه ای بگیرم و قلبم سرشار از عشقی بی پایان شود‌.تا می خواهم به دل خوشی ام خو بگیرم تنها سایه ای مبهم، دور از تو کنارم جا می ماند،به یک باره تو در غبار زمان محو می شوی .چون نیستی آنقدر دور شدی که همیشه  در خیالم تو را گم می کنم.  همیشه تنها دور از تو در دنیای خودم پرسه می زنم .  همیشه به خودم دروغ می گویم . این سال، این ماه ،این هفته ، شاید همین امروز کاتی دلش برایم تنگ می شود و می نویسد حال دلت چطور است. ولی نشد؟ از گذشته یه قصه پر غصه ساختیم و از آینده یه دروغ واهی پر از امیدهای نرسیده ، و حال را با بهانه  زمان نداریم جز محالات همیشگی امان کردیم .  گذشته شد شادی بی تکرار ،حال شد وقت های رفته بر دار ،آینده شد دل خوشی های بی دیدار... کم کم فراموش شدیم و دل سپرده ایم به این زندگی.

کاترین

رنجستان

هنوز همه چیز همان طور سرجایش است . من ، تو و خاطرات . همه چیز دست نخورده باقی مانده است. من هنوز داغدارم . داغدار نبودت، رفتنت . من عاشقانه ترین ترانه های دنیا را فقط برای تو نوشتم . من آرام ترین موسیقی شبانه ام را برای تو نواختم . چه شب هایی که گذشت و من در حسرت شب آخر ماندم . من نرفتم ، همانجا کنار جای پای تو ماندم و اشک ریختم . کنار دست نوشته های روی دیوار، کنار یادگاری پشت جلد کتاب . هیچ آغوشی گرمی آغوش تو نمی شود ، هیچ کس نمی تواند جمله ی «دورت بگردم» را برایم بخواند. 

آمدی جانم بقربانت ولی حالا چرا/ حالا که من از پا افتاده ام چرا

تو تنها کسی هستی که ندیده اندوه درونم را خواندی، تنها تو دانستی که من چگونه ویرانم . چگونه داغانم . چه کسی جز اندوه صدای مرا می داند . من ۱۵ سال است که دلم را دفن کرده ام و هیچ کس خبر ندارد .