هوای ابری

هوا ابری باشد و دلت هم گرفته باشد . شب باشد هوا ابری باشد و دلت هم گرفته باشد .گوشه ای تنها باشی . شب باشد و هوا ابری و دلت هم گرفته باشد . 

هیچکس خستگی هایم را حس نکرد . هیچکس حرف هایم را درک نکرد . در میان این همه آدم چقدر تنهایم . چقدر خسته ام . چقدر پریشانم . من خسته شدم از حمل این همه درد و اندوه . کاش یکی بود که کوله ام را کمی به دوش می کشید . 

چقدر آرزو خوابیده اینجا میان پهنه ی سینه ام . مثلا امشب شب عید میلاد خاتم است . من خسته ام . من اندوهگینم . من تشنه ام . تشنه ی جرعه ای محبت . ای وای از دلم . ای وای برای دلم . ای وای برای خودم . برای آرزوهایم . ای وای برای روزگارم . چه آتشی است میان این قلبم . 

قلبم . قلبم . قلبم .

 

 

به خداحافظی تلخ تو سوگند...

به خداحافظی تلخ تو سوگند، بی تو دلم ثانیه ای بند نشد . نشد آن که بشود ولی شد آنچه که نمی باید شد . من اینجا، تنها، با یادت . من اینجا، دور از نگاهت. من اینجا، غریب و اسیر تنهایت . 

مگر می شود، این همه سال دوری و باز یراپایم . چه جانی دارد این آدمی . سخت تر از سنگ. قرار است باران بیاید همین روزها ، کاش بودی که سایه بان سرت می شدم زیر نم نم این باران . 

چقدر من خسته ام ، دلم هوای رفتن دارد . چقدر من شکسته ام دلم هوای رفتن دارد ، چقدر من تشنه ام ، دلم هوای ...

بگذار بگذرد و این هم می گذرد . بگذار تمام شود ، بگذار تمام شویم . بگذار پوسیده شویم ، مبادا یادمان بماند که این بیماری یاد مسری است . دلم بر سر کوچه تنهایی مانده انگار . دلم بر سر دوراهی مانذه انگار . دوست داشتن چه مزه تلخ و گسی دارد . به یادت هر شب شمعی را فوت خواهم کرد .

صدای پای ...

چقدر آرزو کردم و یکی از آن هزار آرزو پیدا نشد. در میان هجمه همیشگی اندوه های هرثانیه ام داغی هست ، یادی هست . تو هستی ، خاطره هست و ... 

دیروزهایمان مثل امروز و امروزمان مثل دیروز . لعنت به دیروز و امروز . لعنت به زندگی . لعنت به پول . پول که نداشته باشی حتی معشوقه ات هم از تو گریزان می شود . چقدر دلم هوای مردن دارد . می خواهم وقتی که مردم پدرم را ببینم و در آغوشش های های گریه کنم . برایش بگویم از تنهایی هایم ، دردهایم . چه رفیقی بود پدر .

صدای پای رفتن می آید . صدای پای رفتن می آید . صدای پای ... . من در تپش ثانیه ها جا مانده ام و کسی نیست به دادم برسد . یکی نیست پیدا شود و دستم را بگیرد . من غمگینم . من داغانم . 

 

راز سکوت

چند روزی هست که نیستی . یک روز، دو روز ، سه روز ... نمی دانم ولی احساس می کنم که خیلی سال است که نیستی . دلم برای همه روزهایم تنگ شده است . دلم برای همه عطرهایت تنگ شده است . دلم برای آن فرق میان موهایت بیشتر از همه تنگ شده است . 

همه روزها گذشت . دیروز، امروز و فردا هم گذشت. درمیان همه ناباوری هایم در عجبم که تو چرا نمی گذری . مانده ای پشت دیوار اندیشه ام . نه دیروز ، نه امروز و نه فردا نمی تواند از یاد تو بگذرد . شاید دیگر هیچگاه نیاید روزی که کنارم باشی و دوست ندارم که هرگز آن روز بیاید که هنوز از عذاب جانسوز آن روزها در تب و تابم . هنوز هم تب می کنم از یاد آن روزها . 

چه شد که آمدی؟ و تقدیر چه کرد که رفتی؟ 

به یادت ...

گذشت...

در کنار زندگیت بمان بانو . رفیق زندگی ات بمان بانو. من مانده ام . هر چند نارفیق این زندگی، اما تو رفیق بمان . بخاطر آنان که به امیدت، کنار تو مانده اند . در پس پرده ی تقدیر هر چه هست ، هست . در پس قاب خاطرات ، هرچه گذشت، گذشت. نه این که دلم برای دلت تنگ نشود،نه اینکه دلم برای لبهایت تنگ نشده باشد، نه این که هنوز بوی خوش فرق میان سرت از یادم رفته باشد . همه این ها هنوز هم برایم زنذه مانده است ، اما با وجود همه ی عزیز بودن هایش گذشت . این من اینجا دور از تو در کنار فرزندام ، پدر و تو در کنار فرزند انت مادر شده ای. 

روزهای خوب من، خاطرات خوش خرداد هم رو به زوال است و نمی دانم آیا خرداد دیگری من زنده ام یا نه ، اما خرداد هم گذشت . مثل من که گذشتم . شاید اگر تو کنارم بودی ، من اینک چنین افسون و سرسپرده نبودم ، اما همه این ها هم می گذرد .

فردا شاید روشن باشد، پس تا فردا

 

روزهایی که گذشت و ما ندانستیم که چگونه گذشت، تو گذشتی و ندانستم که چگونه گذشتی . چه زندگی یواشکی دونفره ای داشتیم . چقدر یواشکی دوست داشتن قشنگ است . آی بانو دوباره سر و کله ات پیدا شد و آسمان قلبم پر شد از همان ابرهای بارانی سالها پیش . تو که رفته بودی ، با دل من چکارت بود . سال ها گذشت و یکبار از ذهنم پاک نشدی . چه شب ها که خوابت را دیدم و گریه می کردی . چه روزهایی بود آن روزها . دیگر تکراری نخواهد بود و نمی شود و نباید که بشود . سخت بود نبودت ، رفتنت و چقدر زجر کشیدم . 

این که باشی و کنارم نباشی سخت بود . این که دست کسی دیگر به دور گردنت بود سخت بود . این که شب تا صبح گاهی فقط من بودم و افکار با تو بودن . سخت بود ولی گذشت . انگار آشفتگی دست بردار نیست. دوباره خاطراتم زنده شده اند . آغوشت، لبانت ، نگاهت دوباره اغوا شده ام .

اما نمی خواهم دوباره به آن روزهای سخت برگردم ، من طاقت یکبار دیگر را ندارم . هنوز تنم پر از زخم های آن روزگاران است . 

یک چیز جا مانده...

ساده بگم دلم تو را کم دارد.و بغض هایم دست خودم نیست دلتنگی هایم بوی غریبی می دهد. نمی دانم چرا اینقدر از هم دوریم آنقدر امروز و فردا کردیم تا یادمان رفت آخرین بار که همدیگر را دیدیم کی بود حتی نمی دانم آن روز که از پیشم رفتی چشمهای تو از شوق می خندید یا آنقدر درد داشت که یادش رفت بخندد. یادمان رفت چقدر دلمان برای همه تنگ می شد ،خیلی وقته یادم رفته شبی شاعر چشمهایت بودم و برای چشمهایت چه دلبرانه شعر می خواندم .. حتی نمی دانم تو را خوب به خاطر بیاورم و لبخند سپیدت در خاطرم محو شده و صدای مهربانت برایم گنگ و مبهم شده . چقدر دست و پا می زنم در فکرهایم تا از تو طرحی بسازم به همان شفافی دیروز ولی نیستی آنقدر دوری که مثل یه حباب در خاطرم می ترکی .. یادم رفته که می خواهم دوباره برای چشمهایت شعر بخوانم. ولی چه فایده ،تو کنارم نیستی تا شاعر چشمهایت شوم.
بیا کنارم بنشین چیزی نمی خواهم فقط نگاه مهربانت را مجانی به چشمهای مضطربم پس بده . چند ثانیه بهم خیره بشیم سر انگشتانت را به انگشتهای من گره بزن تا صدای نفس های تو را باز بشنوم و آن صورت زیبا و پر طراوات همیشگی ات مهمان چشمهای عاشقم شود. این بار خودت برایم چای دم کن با طعم بهار نارنج . تا دلشو ره هایم در چای خوش عطر تو گم شود.
وقتی تو باشی این چای خوشمزه ترین چای عاشقانه امان می شود که خستگی این همه سال از تنم می زند بیرون . دوباره در صحن چشمهای من ؛ غزلی بخوان از چشمهای همیشه بهاریت . چقدر سخته واسه دوست داشتن هم بهانه بیاوریم وبا زمان ،بهانه هایمان را بهانه گیری کنیم .
دلم برای چشمهایت تنگ شده همان چشمهای که تو ازش می گفتی و من برایش می نوشتم ‌. رویای نوشتن را در انعکاس چشم های روشن تو می دیدم .
دلم همه ۲۰سالگی ام را می خواهد همان روزهای که بی هیچ بهانه ای تو را داشتم....
کاترین بی وفاترین و دوست داشتنی ترین دوست زمینی من.....

کاترین

کاترین کاتی عزیزم  بیا ساعتی چند کنار خاطره هایم بمان تا من  طعم دوست داشتن تو را دوباره در این روزگار تلخ بی وفایی مزه مزه  کنم .  کاش می شد دوباره دستهای تو رو محکم  گرفت واز کوچه های خلیج رد  شد. تمام دلتنگی های که این همه سال دور دلمان تلنبار کردیم   را دست موجهای دریا می دادیم  تابا خودش ببرد جای دور و فرسنگها دور از این جا. و بعد آرزوهامون رو روی  های ساحل می نوشتیم تا یادمان نرود که از زندگی چه  می . آنقدر بلند بلند می خندیدیم که همه رهگذرانی که از کنارمان رد می شدند فکرکنند ما چقدر  بی خیال و بی فکریم .  به جستجوی تو می آیم، می خواهم پیدایت کنم،و به  اندازه ندیدن هایت ، تو را خوب بو کنم  تا از عطر نفس هایت جان تازه ای بگیرم و قلبم سرشار از عشقی بی پایان شود‌.تا می خواهم به دل خوشی ام خو بگیرم تنها سایه ای مبهم، دور از تو کنارم جا می ماند،به یک باره تو در غبار زمان محو می شوی .چون نیستی آنقدر دور شدی که همیشه  در خیالم تو را گم می کنم.  همیشه تنها دور از تو در دنیای خودم پرسه می زنم .  همیشه به خودم دروغ می گویم . این سال، این ماه ،این هفته ، شاید همین امروز کاتی دلش برایم تنگ می شود و می نویسد حال دلت چطور است. ولی نشد؟ از گذشته یه قصه پر غصه ساختیم و از آینده یه دروغ واهی پر از امیدهای نرسیده ، و حال را با بهانه  زمان نداریم جز محالات همیشگی امان کردیم .  گذشته شد شادی بی تکرار ،حال شد وقت های رفته بر دار ،آینده شد دل خوشی های بی دیدار... کم کم فراموش شدیم و دل سپرده ایم به این زندگی.

کاترین

رنجستان

هنوز همه چیز همان طور سرجایش است . من ، تو و خاطرات . همه چیز دست نخورده باقی مانده است. من هنوز داغدارم . داغدار نبودت، رفتنت . من عاشقانه ترین ترانه های دنیا را فقط برای تو نوشتم . من آرام ترین موسیقی شبانه ام را برای تو نواختم . چه شب هایی که گذشت و من در حسرت شب آخر ماندم . من نرفتم ، همانجا کنار جای پای تو ماندم و اشک ریختم . کنار دست نوشته های روی دیوار، کنار یادگاری پشت جلد کتاب . هیچ آغوشی گرمی آغوش تو نمی شود ، هیچ کس نمی تواند جمله ی «دورت بگردم» را برایم بخواند. 

آمدی جانم بقربانت ولی حالا چرا/ حالا که من از پا افتاده ام چرا

تو تنها کسی هستی که ندیده اندوه درونم را خواندی، تنها تو دانستی که من چگونه ویرانم . چگونه داغانم . چه کسی جز اندوه صدای مرا می داند . من ۱۵ سال است که دلم را دفن کرده ام و هیچ کس خبر ندارد .